۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

a dream

Last night I dreamed of a death of a pianist, he was hung on the corner of Boulevard de Maisonneuve and rue Jean-Mance. There were a lot of people watching. But it was quiet, incredibly quiet.1

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

Jonathan Livinsgton

متن کامل انگليسی جاناتان مرغ دريايي، يا پرنده ای به نام آذرباد. به ياد سال های جوانی و با تشکر از اولدوز!


۱۳۸۷ تیر ۱۷, دوشنبه

Que personne ne dorme! Je Vaincrai!1

بعضی وقتها شنيدن صدای ناله ی گيتار ديويد گيلمور يا کمانچه ی کيهان کلهر يا چَه چَه ماريا کالاس يا فرياد لوچيانو پاواروتی يا نوازش اميل گيللس از نان و آب واجب تر است. نه برای اين که آرامش پيدا کنی يا لذت ببری يا...برای اينکه مطمئن شوی هنوز خودتی.

But it was only fantasy…and the worms ate into his brain…All this will happen...Hold back your fears...At dawn I will win! I will win! I will win!1

۱۳۸۷ تیر ۱۶, یکشنبه

nightlife

Still thinking of the girls going inside in their tops and mini-mini-skirts (and having memory flashbacks of...you know), I cannot find a better reason for that why a guy wearing three-quarter pants (not even shorts) is not allowed to enter that bar, except that, here everything goes backwards. I guess it's supposed to be funny.



۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

باز هم وراجی در نيمه شب


از دوران نوجوانی تاکنون مسئله ی اين که من کجايی هستم برايم مطرح بوده است. به عنوان يک کرد متولد تهران و تحصيل کرده در تهران و در مدارس علامه حلی, [فتيله­ ی بالای تعليمات اسلامی (درس های قرآن آنقدر زياد بود که شماره ی 1 و 2 و3 داشتند! کسی که يادش نرفته؟) و تضادهای آن با تعليمات درخانه تنها يکی از مشکلاتم بود], همواره تضادهای درونی و بيرونی گوناگونی مثل مسئله ی زبان مادری, احساس غربت در کردستانی که به طور ايده آل می بايست سرزمينم باشد, تضاد همگانی زندگی دوگانه ی درون و بيرون خانه, و... همه روی هم تلبنار شده بودند و هستند. قضيه قوزبالاقوز شد هنگامی بار ديگر اين طرف آب تضاد فرهنگی بعدی را دريافت کردم و مشغول هضم آن شدم. پرسش ساده اينبار از زبان آينده ی خودم و (شاااايد!) فرزندان خودم بود, که خواهند بود؟ کرد؟ ايرانی؟ کانادايي؟ کِبِکی؟! همه؟! دوتا؟! هيچکدام؟! اين فرهنگ های مخلوط در کانادا عاديست. مفهوم کودکان فرهنگ سوم در کشوری که تمام جمعيتش را مهاجران تشکيل می دهند به نوعی جا افتاده و همان گونه که انتظار می رود فرهنگ جديدی را به وجود آورده.

کرد بودن و متولد تهران بودن اين برتری را به من داد که آن قسمت هايي از فرهنگ کرد که دوست دارم مثل زبان و رقص و موسيقی را بردارم و آن ها که دوست ندارم مثل ازدواج فاميلی و مردسالاری و سبيل(!) را نپذيرم و توانستم همين کار را هم با فرهنگ به اصطلاح تهرانی بکنم و به همين شکل الان هم با فرهنگ کانادايي و فرهنگ کبکی.

ولی در نهايت مسئله ی ايرانی اصيل يا کرد اصيل يا... و به طور کلی ملی گرايي حل ناشدنی باقی می ­ماند تا آنجا که پايه های آن نيز مانند پايه های مذهب مورد پرسش قرار می گيرند و سوال می شود که اصلاً ايرانی اصيل چيست و از کجا می آيد و می بينيم که آن هم باز در تعليم و تربيت کودکی نهفته است! (چه می کنه اين ميم!) مطلب بسيار زيبايي اينجا خواندم که خواب را از سرم پراند و محرک نوشتن کل اين پست شد.

پ.ن. پيش از بازگشت به رويا به اين فکر می کنم که چرا برخلاف همه ی دانشجوهای دکترای خوب و مودب و فعال, ذهن من همواره به جای پروژه ام در اين ديارها سير می کند؟

۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه

Define Festival







چند روز پيش کارتون WALL.E رو ديدم. جدای از نبوغ فراوانی که توی فيلم به کار رفته بود, يه قسمتيش ديروز دوباره توجه م رو جلب کرد. توی فيلم, يک گروه از آدم ها به فضا فرستاده می شن تا زمين پاکسازی شه و بعد برگردن, زمين هيچ وقت پاکسازی نميشه و اون ها هيچ وقت برنمی گردن و بعد از پونصد سال زندگی روباتيک در فضا حتی راه رفتن هم يادشون می ره و تماس اتفاقی دست های يه زن و مرد متعجب و هيجان زده شون می کنه. کاپيتان سفينه که از همه هيجان زده تره مرتب از کامپيوتر مرکزی معنی کلمه های بديهی مختلف رو می پرسه و با اشتياق تمام می گه Define Earth, Define Sea, Define Dancing و کامپيوتر براش اين کلمات رو تعريف می کنه در حالی که روبات ها توی فضا کاملاً کودک وار مشغول رقصيدن و تجربه ی عشق هستن.

فستيوال جاز مونترال از قرار معلوم بزرگترين فستيوال جاز دنياست و سالانه بيشتر از دو ميليون بازديد کننده داره و حدود پونصد تا کنسرت در طی ده روز فستيوال برگزار می شه که سيصد و پنجاه تاش توی فضای باز و مجانيه. Stageهای بزرگ و کوچيک توی يه قسمت بزرگ از داون تاون که به کلی برای فستيوال بسته شده، عَلَم شدن و گروه های مختلف از همه جای دنيا انواع موسيقی رو به اسم جاز برات می نوازن و تمام تلاششون رو می کنن که شادت کنن و (زبونم لال زبونم لال) برقصوننت. خوبی Stageهای بزرگ اينه که می شه اونجا آدم های معروف رو ديد و موسيقی شون و بداهه نوازی هاشون رو زنده شنيد و لذت برد. خوبی Stageهای کوچيک اينه که حتی نياز به بلندگو و ميکروفون هم نيست. انقدر با نوازنده ها نزديک و خودمونی هستی که انگار نه انگار يه کنسرت داره اجرا می شه. شايد هم خاصيت خودمونی بودن و مردمی بودن ذاتی جاز باشه که باعث اين نزديکی می شه. بگذريم. ديروز با موبايل يک دوست موفق شدم اين صحنه رو در طی اجرای يه قطعه ی Swing شکار کنم (به گروه های سنی رقاص ها دقت کنين!!). با ديدن اين صحنه بود که متوجه شدم کلمه ی فستيوال از اون کلمه هائيه که برای من و به طور کلی برای نسل من معنيش رو از داده. شب وقتی برگشتم خونه توی Google زدم Define: Festival :

A day or period of time set aside for feasting and celebration

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

چشمهای kempff

جدای از اين که هر آهنگسازی روحيات و فضاهای مخصوص به خودش رو داره, برای من اغلب يه نقطه ی عطفه که ناگهان باعث می شه صدای درون مغز آهنگساز رو از ميون نت ها بشنوم, عاشقش بشم و همه ی کارهاش رو تا جايي که دستم می رسه بجوم. موتزارت رو من وقتی فهميدم که دمر خوابيده بودم و با صدای بلند داشتم رکوئيم رو گوش می کردم و موقع لاکريموزا بود که حس کردم روحم داره از تنم جدا می شه, وقتی پرواز پروانه ها و تاريکی زندگی رو شنيدم (در مورد شوپن ترجيح می دم توضيحی ندم!). و همين چند وقت پيش بود که درکنار همه ی توصيفاتی و تفسيرهايي که برای آثار بتهون خونده بودم و ساعت هايي رو که تنها و با دوستانم به گوش دادن و بحث کردن درباره ی کارهاش گذرونده بودم چيز جديدی شنيدم. احساسی که توی بيشتر کارهای پيانوش الان می شنوم و همين باعث شد که يک روز صبح آپاسيوناتا وجودم رو فرا بگيره و در خودش حل کنه: خستگی ناپذيری. اين يک کلمه توی خودش معانی خيلی مختلفی می تونه داشته باشه و البته بتهون هم سونات های گوناگونی نوشته. مثل موومان سوم سونات هفده با اجرای جادويي Wilhelm Kempff که حسی مخلوط از سرخوشی و شادی و اميد بهم می ده. اگر می شد اين احساسات رو توصيف کرد کسی موسيقی نمی نوشت و نمی نواخت. چشمهای استاد کمتر از خود قطعه حرف برای زدن ندارن.