۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه
زندگی زمینی
۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه
ساعت هفت و ده دقیقه ی صبح روز یکشنبه
در ساعت هفته و ده دقيقه ي صبح يکشنبه پنجم سپتامبر سال 2010 مردي در پياده روي خيابان ئوشلاگا قدم مي زد. خورشيد مدتي بود که بالا آمده بود و خنکي شب گرفته شده بود. با اين حال، باد تندي مي وزيد و گرماي ملايم خورشيد صبحگاهي را با خود مي برد. به سايه ي بلند قدمهايش بر روي زمين نگاه مي کرد. خيابان به جز در مورد اتوموبيل هاي گذري خالي بود. تا ساعتي ديگر دقيقاً سه سال از نخستين باري که براي زندگي پا در اين شهر گذاشته بود مي گذشت. زمان مناسبي پيدا کرده بود تا به اين سه سال فکر کند. به اين که فردي که اکنون بر روي پل بزرگراه بوشرويل گام برمي داشت چه شباهت ها و تفاوت هايي با فردي که تا دقايقي ديگر در فرودگاه پير-اليوت ترودو فرود مي آمد داشت. روزهاي نخست ورودش را مرور کرد. بوي قهوه ي صبحگاهي. تلفن هاي طولاني روزهاي يکشنبه. تلاشهايش براي استفاده از هر موقعيتي براي يافتن دوستان تازه در ميان همکاران. سردرگمي در ميان مقالات و محلول ها و محيط کشت ها و سلول ها. ناخوشايندي کار کردن در روز جمعه و لذت تعطيلي روز شنبه. کوتاه شدن روزها و تاريکي و سرماي طولاني و غير قابل تحمل زمستان همراه با ساعت هاي کار طولاني و گاهي بسيار طولاني. احساس دوگانه ي آزادي دوري از خانواده. اصرار اکيدش براي به ياد نگه داشتن تقويم ايران. کنار سوپرمارکت 24ساعته اي متوقف شد. در تمام اين مدتي که گام برمي داشت اين نخسين مغازه ي اي بود که مي ديد در اين ساعت صبح يکشنبه باز است. گرچه ئوشلاگا با داون تفاوت بسيار دارد و شايد تمام مغازه هاي اين چند بلاک از شمار انگشتان دست تجاوز نمي کرد. وارد شد و رفت تا براي خود قهوه بريزد. قهوه ي معطر noissette را با قهوه ي corséي عادي نيمه نيمه مخلوط کرد و به آن خامه ي ده درصد اضافه کرد. آن را بوئيد و به ياد آورد که با يکي از همکارانش هر روز بعد از ساعت پنج از زيرزمين ساختمانش به زيرزمين ساختمان ام.ان.آي و از آنجا به کافه ترياي بيمارستان رويال ويکتوريا مي رفتند و اين دو قهوه را با هم مخلوط مي کردند و با کرواسان و دانيش و شکلاتين نصف قيمت مي خوردند. طول راه را به بحث در مورد نتايج آن هفته ي شان يا غيبت پشت سر استادانشان مي گذراندند. قهوه کمکي چنداني به از بين رفتن سرگيجه ي صبحگاهي اش نکرد. شب را با گروهي از دوستان تا صبح بيدار مانده بود و اکنون که خواب همه را ربوده بود، او تصميم به پياده روي صبحگاهي در اين محله ي خلوت و ساکت گرفته بود. از خيابان Honoré-Beaugrand گذشت. يک ايستگاه مترو را پياده آمده بود. هميشه نام Honoré-Beaugrand او را ياد فيلم auberge espagnole مي انداخت. شخصيت اول فيلم براي تحصيل از فرانسه به اسپانيا رفته بود و تلاش مي کرد با خيابان ها و ساختمان ها و نام هاي ايستگاه هاي متروي شهر بارسلون ارتباط برقرار کند. منولوگ بلندي در آغاز فيلم در مورد عادت کردن به زندگي در يک شهر تازه. به اين که urquinaona هم زماني مانند خيلي ديگر از نام هاي بلند ايستگاه هاي متروي پاريس برايش عادي مي شد هر روز بي تفاوت از کنارش گذر مي کرد. در هفته هاي نخست در ذهنش به دنبال معادل Honoré-Beaugrand در متروي تهران گشته بود: دروازه دولت؟ طرشت؟ جوانمرد قصاب؟ ساعت هفت و سي و پنج دقيقه بود. در جهت مخالف ئوشلاگا شروع به راه رفتن کرد. تردد اتوموبيل ها در خيابان کم کم بيشتر مي شد. به پارکي در کنار خيابان رسيد. زيگزاگ از ميان چند درخت که به رديف کنار يکديگر کاشته شده بودند و گذر کرد و زير آخري دراز کشيد. به حرکت سريع ابرها نگاه کرد. گويي آسمان در حال آفريده شدن بود. سرش را گرداند و به درخت کنارش خيره شد. سعي کرد تمام واکنش هاي شيميايي که اکنون در آن درخت و درخت هاي رديف در پشتش در حال رخ دادن هستند را مجسم کند. پس از آن سعي کرد تمام واکنش هاي شيميايي درون بدن تمام انسانهايي که در خانه ي يک شکل اطرافش در ميان ملافه هايشان خوابيده بود را تصور کند. دربرابر وسوسه ي روي هم گذاشتن چشمانش مقاومت کرد و دوباره ايستاد. به سمت خيابان عريض و بلند شربروک راه افتاد. مي خواست اين دقايق آخر را هم هوشيار باشد. مانند شمارش معکوس لحظه ي تحويل سال. مانند فوت کردن شمع هاي تولد و رسميت دادن به گذشت يک سال از زندگي. امروز براي خودش کم تولدي نبود. شايد موجه تر از ديگر تولد ها. نوروز در خارج، آن هم در شهري که ماه فروردين و اردي بهشت را همچنان زير برف مي گذراند و بدون ترافيک و شلوغي و تعطيلي و همه ي ديگر عناصر وابسته حس نو شدن و تازه شدني را در خود نداشت. سال نوي ميلادي هم با وجود برخي عناصر مشترک نتوانسته بود آن حس را جايگزين کند. با خود فکر کرد که اين روز بيشتر از ديگر روزها او را به فکر کردن در مورد سال گذشته اش و زندگي تازه اش وامي دارد. خيابان شربروک تقريباً سرتاسر شهر را به هم وصل مي کرد. ياد روزهايي افتاد که از شيرپلا تا ميدان ونک را تنها يا با دوستان گز مي کرد. يا شب پيش از رفتنش از تهران را که در پارک ملت کنار خيابان ولي عصر به صبح رسانده بود. گويي برايش اين نويي بلانش ها نشانگرهاي تغيير فصل بودند. از ذهنش گذشت که تا خانه اش را پياده برود ولي پس از سه ايستگاه سوار مترو شد. ساعت از هشت گذشته بود. سال تحويل شده بود. سرمهماندار هواپيما با لهجه اي که در آن زمان به اين خوبي نمي فهميد گفت:
Mesdames et messieurs, bienvenue à Montreal! Pour votre sécurité veuillez rester assises dans vos sièges jusqu'à ce que les signes de ceinture de sécurité sont éteintes…
۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه
مافیای سرکاری
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
انبساط یا انقباض
عادت نمی کنم. هر کدامشان که از ایران می روند، انگار یک بار دیگر خودم رفته ام. هر کدام که از خانواده و دوستان و خاطرات کودکی و جوانی شان جدا می شوند و برای دست و پنجه نرم کردن با فرهنگ غرب پرواز می کنند گویی همه ی این ها بار دیگر بر سر خودم می آید. عادت نمی کنم. خاطراتشان را می شنوم. وبلاگهایشان را می خوانم. همه مثل همیم و در عین حال هرکدام آدمی متفاوت و با مسیر زندگی یکتا. نسل دیگری ساخته ایم که جایگاهش تمام کره ی زمین (با چگالی زیاد در آمریکای شمالی) است. الان در هر گوشه از این کره ی پر آب (این طرف بیشتر پر آب است تا خاکی) دوستی یا دوستانی دارم که بخشی از زندگی ام با آنها در اشتراک بوده یا هست. حس می کنم دنیا در حال انبساط نیست که در حال کوچک شدن است.
۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه
طبقه ی دوازدهم
تقريباً سه سال است که اينجا زندگی می کنم و هنوز هم در هر مهمانی ايرانی بدون وقفه وقتم را در فکر و خاطره ی ايران سر می کنم. هرچند از آخرين مهمانی که در ايران رفتم بيش از ششصد روز می گذرد. با ديدن دخترها و پسرهايي که روبه روی هم می رقصند و باسن و شانه هايشان را تکان می دهند و جيغ می کشند و شادی می کنند خوشحال می شوم. هميشه بحث و شوخی کميته و پنجره ی باز و مسائل مشابه به راه است. معمولاً هم مهمانی حوالی ساعت يک صبح به آمدن پليس به خاطر شکايت همسايه ها ختم می شود. طبقه ی دوازدهم. بالکن. هوای خنک آخرين شب ماه ژوئيه. خنکی cote-des-neiges البته به خاطر درختهای Mont-royal هم هست. آنارشيست درونم از من می خواهد که بطری توی دستم را ول کنم تا دوازده طبقه را طی کند و من خرد شدنش روی آسفالت را نگاه کنم. به حرفش گوش نمی دهم.
۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه
سرجوخه - کرگدن - جادوگر
کرگدن: من حوصله م سر رفته. بياين يه بازي بکنيم.
جادوگر: مي تونيم باز قايم موشک بازي کنيم.
سرجوخه: خودت رو مسخره کن. کرگدن با اون هيکلش کجا مي تونه قايم بشه؟
جادوگر: خوب کرگدن مي تونه چشم بذاره.
کرگدن: بعد تو هم خودت رو غيب کني و من و سرجوخه تا هفته ي ديگه دنبالت بگرديم.
جادوگر: آره قبول دارم. الان که بهش فکر مي کنم، خيلي هم خنده دار نبود.
سرجوخه: من هفته ي ديگه ارتقا مي گيرم. قراره بشم گروهبان. محل خدمتم هم عوض مي شه. ديگه نمي تونم اينجا سر بزنم.
کرگدن: ...(آه مي کشد)...همه چي در حال عوض شدنه.
جادوگر: همه چي هميشه در حال عوض شدنه. فقط توي کرگدن نمي خواي بپذيريش.
کرگدن: تو گفتنش راحته برات. همه چيز رو به ميل خودت تغيير مي دي. حتي الان دارم فکر مي کنم شايد من هم قبلن چيز ديگه اي بودم. تو منو تبديل به يه کرگدن کردي و بعد هم حافظه م رو پاک کردي که يادم نياد.
جادوگر:....(شگفت زده)...چي؟!...چرا بايد من همچين کاري بکنم؟!..اصلاً از اين حرفت..
سرجوخه:...(صحبتش را قطع مي کند)...بس کنين شما دوتا. مثل خروس جنگي افتادين به جون هم. يادتون رفت من چي گفتم؟ من بزودي از اينجا مي رم.
کرگدن و جادوگر نگاهشان را به زمين مي دوزند. سکوت گورستان را فرا مي گيرد. صدايي جز صداي پيچيدن باد در ميان برگ درختان شنيده نمي شود. سرجوخه کلتش را در مي آورد و با دستمالي که در دست دارد شروع به برق انداختن آن مي کند.
کرگدن: چرا از ارتش استعفا نمي دي؟
سرجوخه: آخه کار ديگه اي بلد نيستم.
کرگدن:...(به کلت او نگاه مي کند)...يعني کار ديگه اي غير از آدم کشتن؟
سرجوخه: اين اسلحه براي آدم کشتن نيست. براي دفاع از کشورمه.
جادوگر: ...(با تمسخر)...پس هنوز هم از اين اراجيف توي مغز جووناي بيچاره فرو مي کنن!
سرجوخه: هيچ هم اراجيف نيست. هر کشوري بايد بتونه از خودش در مقابل تجاوزگرها دفاع کنه.
جادوگر: جدي؟! ببينم تا حالا چند نفر رو کشتي؟
سرجوخه: ...(آرام)...هيچ کس رو.
کرگدن: پس چطوري داري ارتقا مي گيري؟
سرجوخه: نمي دونم. لابد به خاطر کارهاي ديگه م.
کرگدن: من هيچي غير از خودم رو قابل دفاع نمي دونم. يعني به نظرم ارزشش رو نداره. مثلاً من چرا بايد از اين قبرستون دفاع کنم؟ چرا بايد خودم رو براش توي دردسر بندازم.
سرجوخه: صبر کن تا اينجا پر از اشخاص غريبه اي بشه که آرامش الانت رو ازت بگيرن. اون موقع مي فهمي من چي مي گم.
کرگدن: هيچ کس نمي تونه آرامش يه کرگدن رو ازش بگيره. شما آدم ها زيادي همه چيز رو سخت مي گيرين. مثلاً همين قبرستون. واقعاً چه نيازي به اين هست که هر کسي که مي ميره باز هم يه جايي رو توي زمين اشغال کنه. مـُرد ديگه، تموم شد! تازه پوست من کلفت تر از این هاس.
جادوگر: عمر کرگدن ها و جادوگرها زياده. بيشتر از حد تصور انسان هاي کوته عمر. براي همين هم وقتي مردن ديگه نيازي نمي بينن که همچنان روي زمين حضور داشته باشن. ولي آدم ها هيچ وقت نمي تونن از زندگي دل بکنن. حتي وقتي مردن هم دوست دارن يه جايي از زمين رو حتي به صورت نمادين اشغال کنن. واقعاً فکر مي کني از اون کسايي که زير اين خاک دفن شدن غير از اسمشون روي سنگ قبر چيز ديگه اي باقي مونده که حس وجوديشون رو القا کنه؟
سرجوخه:...(خطاب به جادوگر) چطور به خودت اجازه مي دي آدم ها رو با جادوگرها مقايسه کني؟ تو هر چيزي که بخواي هر وقتي که بخواي برات فراهمه. تلاش کردن برات مفهومي نداره. هدف و رسيدن به هدف هم برات مفهومي نداره. مسلمه که نياز به بودن رو هم درک نمي کني. چون بهش احساس نياز نمي کني! اصلاً به هيچي احساس نياز نمي کني! نياز به بودن ابتدايي ترين احساس بشره. بعد از بودن تازه احساس هاي ديگه پيدا مي شن. .(خطاب به کرگدن) از اون پوست کلفت تو واقعاً هيچي رد نمي شه.
جادوگر: ...(با کمي تمسخر)...دوست جوونمون دوباره يه کم احساساتي شده. آروم باش پسر خوب! (خطاب به کرگدن با لحني سرزنش وار ولي غير جدي) تو هم که مي دوني اين پسربچه حساسه سر اين چيزا چرا انگولکش مي کني؟
سرجوخه: نه عيب نداره. بذار بگه. ولي من جداً مي خوام بدونم. مثلاً شما دوتا که اينطوري با شکم سيري نشستين و دارين منو فيتيله پيچ مي کنين هيچ چيزي توي زندگيتون نمي خواين؟ از همه چي احساس رضايت محض دارين؟ هيچي نيست که ته دلتون رو بلرزونه؟ هيچي نيست که يه کم آدرنالين توي خونتون بريزه؟ يا چشماتون رو تر کنه؟
کرگدن:گفتم که! من ناراحتم از اينکه داري مي ري. دوست داشتم همين جا مي موندي و مثل قديم هر روز عصر مي اومديم اين قبرستون و با هم گپ مي زديم و بازي مي کرديم.
سرجوخه:...(حق به جانب)...خوب پس ديدي کس ديگه اي غير از خودت هست که برات مهم باشه؟
کرگدن: ولي دليل نمي شه که من برم پادگانت رو خراب کنم يا دنبالت راه بيفتم بيام هر خراب شده ي ديگه اي که مي خواي بري. بالاخره يه چيز ديگه پيدا مي شه که سر خودم رو باهاش گرم کنم. بالاخره نگفتي چرا استعفا نمي دي؟ کار ديگه بلد نيستم که نشد جواب. مي توني شروع کني يه کار ديگه رو ياد بگيري.
سرجوخه: من تمام زندگيم رو توي اين شهر بودم. دوست دارم که برم و جاهاي ديگه رو ببينم. محل خدمت جديدم کنار درياس. شايد بتونم سوار کشتي بشم و به بندرهاي ديگه سفر کنم. با آدم هاي تازه آشنا بشم.
جادوگر: کنار دريا زندگي کردن واقعاً معرکه س.
کرگدن:...(سرش را به علامت تاييد تکان مي دهد)..آره موافقم.
سرجوخه:...(شگفت زده)..شما از کجا مي دونين؟! مگه قبلاً کنار دريا بودين؟!
جادوگر چپقش را روشن مي کند. پک عميقي به آن مي زند و دود آن را بيرون مي دهد. دود چپق شکل يک هشت پا را به خود مي گيرد و شنا کنان از آنها دور مي شود. سرجوخه و کرگدن با حيرت به هشت پا خيره مي شوند.
جادوگر: خيلي خيلي سال پيش. اون موقع حتي پدربزرگ تو هم به دنيا نيومده بود. من کنار دريا زندگي مي کردم. يه مغازه دار بودم. يه بار به سرم زد که به جاي فروختن جنس هام توي بندر اون ها رو يه شهر ديگه بفروشم. اين شد که با يه کاروان شروع کردم مسافرت کردن تا به اين شهر رسيدم. اون زمان طي کردن مسافت دريا تا اينجا خيلي طول مي کشيد. پيرمردي رو ديدم که کنار در کلبه ش نشسته بود و بهم پيشنهاد داد که در مقابل گردن بند صدفي که از گردنم آويزون بود بهم چندتا وِرد ياد بده. اولش به تمسخر گرفتمش ولي بعد که بهم چند تا از توانايي هاش رو نشون داد، باورم شد. بعد از اون ديگه من بودم که التماسش مي کردم که بيشتر بهم ياد بده. از کنار کلبه ش تکون نخوردم. يک عمر خدمتش کردم تا آروم آروم هنرش رو بهم ياد داد و من ايني شدم که الان مي بيني.
سرجوخه: اون گردن بند صدفی رو برای چی می خواست؟
جادوگر: فکر کنم دلش برای دريا تنگ شده بود.
سرجوخه: خوب پس تو چرا الان که همه چي رو ياد گرفتي بر نمي گردي کنار دريا؟
جادوگر: استادم قبل از اين که بميره بهم گفت که قدرت من فقط منحصر به اين شهره و به محض اينکه از اين شهر خارج بشم آدمي معمولي خواهم بود.
سرجوخه: ..(با کمی شیطنت)...عجب! پس تو هم يه زماني يه آدم معمولي مثل من بودي!
جادوگر: هم من هم اين رفيقمون کرگدن. تا قبل از متامورفوز معروفش، اون هم يه کافه چي بود توي دهکده ي کوچيکي توي فرانسه.
سرجوخه:...(از جايش بلند مي شود و با حيرت به کرگدن نگاه مي کند)..يعني تو هم آدم بودي؟! چي شد که اين شکلي شدي؟!
کرگدن:...(با بي تفاوتي)..داستانش مفصله. يه بابايي نمايشنامه ش کرده. هر وقت کنار دريا فرصت کردي بشين بخونش. من که چيزی يادم نمی آد. ولی ظاهراً اون زمان کرگدن بودن و کرگدن شدن موضوع داغي بوده. الان ديگه از تب و تاب افتاده. داستان زندگي من هم مثل خودم شده قسمتي فراموش شده از تاريخ.
مجدداً سکوت گورستان را فرا مي گيرد. سرجوخه سخت در فکر فرو رفته است. ناگهان چشمانش برقي مي زنند.
سرجوخه: من يه فکري به ذهنم رسيد! چرا شما دوتا هم با من نمي آين کنار دريا؟..(خطاب به جادوگر)..يعني تو واقعاً خسته نشدي از اين شهر؟ قدرتت چه فايده اي داره اگه نتوني از زندگيت لذتت ببري؟ بيا و دوباره دريا رو ببين و هواي بندر رو نفس بکش!..(خطاب به کرگدن)..مطمئنم که تو هم دلت براي روزهايي که انسان بودي تنگ شده! اگه بخواي مي توني اين پوست کلفت و اون شاخاي پرهيبتت رو از خودت جدا کني و دوباره روي دوتا پات راه بري! واي فکرشو بکن چي مي شه! ما مي تونيم بازم با هم باشيم و خوش بگذرونيم! ولي به جاي اين قبرستون لعنتي مي تونيم توي يه قايق يا کنار اسکله بعداز ظهرمون رو سر کنيم!
کرگدن:..(با چشمان نيمه باز خميازه اي مي کشد)..فکر کنم ديگه وقتش شده باشه بريم خونه هامون. سرجوخه! تو هم بهتره زودتر بري و بار و بنديلت رو براي اين سفر هيجان انگيزت آماده کني. قبلِ رفتن حتماً براي خداحافظي به ما سر بزن. مي دوني کجا پيدامون کني.
جادوگر:...(پک ديگري به چپقش مي زند و اين بار دود آن را به شکل قطاري از دهانش بيرون مي دهد) آره. به افتخار رفتنت و ارتقائت چندتا تردستي خوب تدارک ديدم. از دستشون نده!
سرجوخه: يعني حتي يه لحظه هم نمي خواين به پيشنهاد من فکر کنين؟ به دريا؟ به ماهی ها؟ به صدای موج ها؟
جادوگر: يه بار ديگه هم گفتم. کنار دريا زندگي کردن واقعاً معرکه س.
کرگدن: من هم که گفتم. موافقم. شب به خير سرجوخه!
سرجوخه:..(ناراحت و در عين حال کمي گيج).حالا بازم روش فکر کنين. بازم مي آم ديدنتون. فعلاً شب به خير!...(خارج مي شود)
کرگدن: يه پک از اون چپقت به من مي دي؟
جادوگر: برات خوب نيست. ممکنه پوستت نازک بشه. فردا يکي راست کار خودت برات مي آرم.
پسر - غروب - تلفن
پسر - کاش مي شد زمان همين الان دست کم براي يه مدت متوقف بشه.
دختر – هيس! هيچي نگو!
آن دو با گام هاي آرام در کنار يکديگر در کنار ساحل قدم برمي داشتند. هر از گاهي يکي سخني مي گفت و ديگري او را به سکوت تشويق مي کرد. دايره ي سرخ خورشيد به آرامي در حال پايين رفتن در آسمان بود و انعکاس نور آن در دريا و ماسه ها رنگ و فضايي سورئال به ساحل داده بود. گويي در رويايي ابدي قدم برمي داشتند تنها نشانه ي گذر زمان حرکت آرام خورشيد به سمت خط افق بود. چند صد متر دورتر، درون اتاقشان در هتل، تلفن زنگ مي زد.
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
Turned, Full, Deliberate, Still
Fire had taken over. It was too late to try to save the books. Paper well preserves ideas. But it is also easy prey for hungry fire. The more fire takes inside, the more it desires and it never stops until there is nothing more to swallow. Nothing burns better than paper. With the sound of sirens, he turned around and noticed that the firemen had finally arrived. He gave a bitter smile and turned back again staring at the flames reaching out of the windows and the black smoke rising from every corner of his bookstore. Standing still right in front of his burning store, he was ignorant of the rapidly growing crowd around him and the agitated firemen rushing back and forth trying to control the rapidly spreading fire. The occasional wind and now the pressure of water poured by the firefighters was spreading ashes and burnt pieces of his books in the air, the books that he had deliberately sorted and resorted all through his life. The sky above him was full of tiny pieces of paper, like a crowd of half-burnt butterflies flying in fright and scattering away from one another. He remembered the first books his father gave him from the same shelves he took out books to read for his little daughter. He was imagining his memories and his past turning into little pieces in the same manner as his books were burning inside his store. Water was finally winning over the fire and the blackened walls of his store could now be seen. The air felt hot and humid and smelled like burnt paper, like burnt memories. Flying pieces of paper were now falling down like small autumn leaves in a deciduous forest being hit by the first cold breeze of November. He leaned down and picked up a piece of burnt paper and turned it around. ‘farewell’. He looked back up to the store and stared at it for a few seconds. He finally stood up slowly and gently not to lose all the ashes in his hair and strolled down the paved street.
۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه
Twins, Intruder, Remember, Shape, Game
It was the strangest division anyone had ever seen. They could all remember every now and then one of the twins being slightly smaller than the other one. But such a difference in shape had been never observed before. They were staring as the final steps of division completed and made way for the twins to separate and swim away from each other.
The rest is just history. The smaller twin soon gave rise to a colony of small ones and the bigger twin started a colony of big ones...And every time the intruders came, it was almost like a game, the small ones and big ones were looking for each other to pair up and hide.
۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه
Counter, raft, built, asleep, storybook
The storybook kept staring at him. All the way, from the other side of the apartment, sitting on the kitchen counter. No matter how much he tried, he could not get away from its look. He knew what would happen if he would open it. He feared he would be lost in the story forever. But still, he could not resist the itch to know the end of the tale. It was not as he was walking towards the book, but as it was the book that was slowly approaching him, like a UFO who would float soundlessly in the air, getting bigger and bigger in front of him, every moment. And it was in his hands. He opened the book, feeling his hands being slowly glued to the pages. He didn’t fear and started reading. It was midday on an island in the middle of the blue ocean. He could clearly imagine the island as he continued reading. The ocean was calm and the water cooled down his feet from the heat of the hot sand. He kept reading as he was walking barefoot at the edge of the water. The story built up as he kept walking and flipping pages. He next noticed a wooden raft on the beach. He got on the raft and glided into the ocean. A soft breeze caressed his skin. Slowly, his eyes got tired of reading and demanded a rest under the heavy sun. As he was lying down on the raft, he closed the storybook and put it aside, looked deep into the blue sky, having nothing else on his mind than the sound of water hitting the sides of raft and the warmth of sunrays pouring on his body. As the waves gently rocked his raft up and down, he closed his eyes and fell asleep.
رعنا - شانه ها - ناگهاني - دلال - عقلانيت
شانه هاي مرد زير فشار آجرها مي لرزيد. چند ساعت گذشته بود؟ باران لعنتي هم که بنای ايستادن نداشت. گويي مي خواست بدهي اين همه سال خشکي را يکجا بدهد. نگاه ديگري به ساختمان نيمه کاره که مانند هيولايي در ميان مه و باران سربرافراشته بود انداخت و آهي کشيد. چند وقت بود که مشغول بود؟ زمان از دستش خارج شده بود. ديگر زمان اهميتي نداشت. گويي در تمام هستي او مانده بود و آن هيولاي سيماني. آجرها را روي زمين ريخت و به گوشه اي خزيد تا سيگاري روشن کند. دست کشيد توي جيبش تا کبريتش را دربياورد که متوجه شد کبريت هايش زير باران بي پايان نم کشيده اند. تفي انداخت و سيگار را دوباره توي جيبش گذاشت. انگشتهايش را به هم ماليد. لباس هايش به بدنش چسبيده بودند و آزارش مي دادند عضلاتش تير مي کشيدند. نفس عميقي کشيد و چشمانش را بست. باران از لابه لاي سقف نيمه کاره با مزه مزه ي سيمان و ملات هر از گاهي بر سر و رويش مي چکيد.
- خسته نباشي پهلوون!
- بازم توئي؟ دست از سرم برنمي داري؟
- به خاطر خودت مي گم مرد! نگاه کن به چه فلاکتي افتادي! تا کي مي خواي توي اين وضعيت بموني؟ به رعنا فکر کن! يه کم عقل به خرج بده!
- حالم از شما دلالاي لاشخور به هم مي خوره! تا يه حيوون زخم خورده مي بينين، فوري دوره ش مي کنين و تا استخوناش رو هم لخت نکنين ول کن نيستين! مي دونم همه ي بدبختيم زير سر شماهاس! دست همه تون تو يه کاسه س!
- من مي خوام کمکت کنم جوون! از اولش هم همين رو بهت گفتم. اگه اون موقع به جاي اين که سينه ت رو بدي جلو و واسه ي خودت کُرکُري بخوني به حرف حاجيت گوش کرده بودي، الان مثل خر توي گِل نبودي. هنوزم دير نشده! اين کلنگي رو بفروش و دست زنتو بگير و برگرد ولايتت. با پولي هم که گيرت مي آد يه سر و ساموني به خودت بده و از خواب و خيال اينجا هم بيا بيرون! اينجا به درد آدمايي مثل تو نمي خوره. چشم به هم بذاري مي بيني هيچي توي دست و بالت نمونده که هيچ، يه چيزي هم بدهکاري. من فردا دوباره با قرارداد بهت سر مي زنم. اميدوارم مغزت نم نکشيده باشه و ديگه سر عقل بياي.
به ياد مي آورد چگونه صداي باران از لالايي تبديل به سوهان روحش شده بود. چگونه شادي از زندگي اش رخت بربسته بود. چگونه عقلانيت را قرباني رويايش کرده بود. با تصميمي ناگهاني همه چيزش را فروخته بود آن رويا را براي خود بخرد. حال در برابر چشمانش تبديل به هيولايي شده بود که زندگي اش را از وجودش بيرون کشيده بود و پيکر بيجانش را خوراک لاشخورها. بايد به سرزميني بازمي گشت که روياها در آنجا در نطفه خفه مي شدند تا مگر وقتي به هيولا تبديل نشوند.
۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه
مافیای سه گروهه
۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه
Meanwhile, in a parallel universe
افسانه ها از زماني صحبت مي کردند که روشنايي بود. مي گفتند که گوي آتشيني آسمان را روشن مي کرد و با خود گرما مي آورد. همه جا چنان روشن مي شد که براي مدتهايي طولاني نيازي به هيچ روشنايي و آتشي نبود. آنچنان نوراني بود که نمي شد به آن مستقيم نگاه کرد. از زمين بيرون مي آمد و طول آسمان را طي مي کرد و در طرف ديگر زمين فرو مي رفت. مادربزرگش مي گفت که مادربزرگ او از قول مادربزرگش نقل مي کرده که باري گوي آتشين مدت ها در آسمان ماند. گويي ديگر خيال پايين رفتن نداشت. ولي بالاخره پس از مدتي طولاني پايين رفت و از آن پس ديگر برنگشت. شين هيچگاه اين گوي را نديده بود .نه فقط او که هيچ کس در دهکده ي او يا دهکده هاي مجاور چنين گويي را نديده بود. برايش وجود چنين چيزي باور ناپذير بود. ولي همه ي ترانه هاي دهکده سخن از آن داشت. اہ دايره ي پرنوری که همه جا را روشن مي کرد.
با سوپ قارچش بازی می کرد. اشتها نداشت. به دشت خالی و بی انتها و بالای آن نقطه های سفید گردان در آسمان خیره شده بود و با خود می انديشيد که شايد اگر باری تا انتهای دشت برود...
***
غين از خواب بيدار شد و به اطرافش نگاهی کرد. همه خوابيده بودند. آرام وسائلش را جمع کرد و از کلبه ی سفالی خارج شد. نيمکره ی سرخ مانند هميشه بی تفاوت به همه چيز در افق ايستاده بود. بی تفاوت به تمام دعاهايشان، تمام هدايايشان، تمام قربانی هايشان – چگونه می توانست چشمان اشکبار آنها را از خاطر پاک کند؟ - نمی دانست چرا همه آنقدر از نزديک شدن به گوی سرخ هراس داشتند. با وجود هيبت و رنگ خونمانندش بی خطر می نمود. با محاسباتی که پنهانی از روی سايه ی درخت خشک مقدس کرده بود، فکر می کرد که در عرض يک هفته بتواند آنقدر به نيمکره ی سرخ نزديک شود که با آن صحبت کند. اگر موفق نمی شد، همان بهتر بود که باز نگردد. همان گونه که بسياری ديگر باز نگشته بودند...
***
- پس چرا موقع خواب ترجيح میديم که توی تاريکی باشيم؟ اين با عقل جور در نمیآد!
- من که مشکلی با خوابيدن توی روشنايي ندارم...
- فقط من و تو رو نمیگم. خيلی ها رو میشناسم. حتی حيوونا موقع استراحت توی سايهای چيزی قايم میشن. حلقه های روی تنه های درخت های قدیمی هم که اصلاً هيچ...
- من اصلاً نمیتونم زمانی رو تصور کنم که "خوران" بالای سرمون نباشه. سرما و تاريکی...
- نمیتونی يا نمیخوای؟ آيا واقعاً میتونی بپذيری که اين دايره ی داغ و نورانی از ابديت تا ابديت به همين شکل و شمايل بی حرکت توی آسمون بوده باشه و بمونه؟
- مراقب اين حرف زدنات باش. بوی کفر ازشون میآد. کتاب مقدس میگه و همه هم میدونن که تا بوده "خوران" بالای سر ما بوده و همه چيزمون رو هم از اون داريم. بايد به جای فرار از نور و گرماش شکرگزارش باشيم. پرسش کردن راجع به اين مسئله فقط برات دردسر میکنه. بهتره ساکت بمونی.
- پس تو هم همچين حس داری. پرسشی هست ولی از پاسخش میترسی.
- گفتم که...مراقب افکارت باش. دوست ندارم تو رو هم مثل دال از دست بدم. اصلاً چتونه شماها؟ چرا آروم و قرار ندارين؟ چرا نمیتونين يه جا ساکت و آروم لذت زندگيتون رو ببرين و انقدر همه چی رو زير سوال نبرين؟
- فقط ازت میخوام که روی حرفهام فکر کنی.
(مونترال - ژانویه 2010)
۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه
un rêve - 5
نور ماه و چراغ های اسکلهی دوردست کمی ساحل را روشن کرده بود. باد تندی میوزيد و بوی دريا و گاهی قطرات آب را به طرف صورتش میآورد. ميم سوار دوچرخهی خود شد. دوچرخه را پيشتر به خوبی روغنمالی کرده بود و برای سفرش آماده بود. افکارش را مرور کرد و آرام آغاز به پدال زدن کرد. صدای جيرجير دوچرخهاش را دوست داشت. گرچه اکنون صدای آن در ميان صدای امواج دريا گم شده بود، ولی او آن را میشنيد. هميشه صدای جيرجير دوچرخهاش را میشنيد. موج را شکافت و وارد آب شد. ابتدا امواج او را پس می راندند، ولی آب تا کمرش که رسيد ديگر مقاومتی در کار نبود. گرمای لذتبخش آب دريا در شب را احساس کرد. در آب پدال زد و در ميان دريا پيش رفت.
(مونترال - دی 88 - نزديک به نيمه شب - صدای تيک تيک ساعت)
۱۳۸۸ آبان ۲۴, یکشنبه
Update
- So what’s new?
- The Љ and Ю series are still in very simple structures. I believe the environment is too stable. But we still have to wait.
- How long has it been?
- 2 billion years.
- You are aware that the time variance for appearance of complex forms and alteration of the environment is very large. How is the coefficient of diversity?
- Ю is decent, but Љ is not that impressive.
- Interesting!
- Yea! Especially that atmospheric pressure is actually higher in Љ!
- So how are Ѣ and ж?
- First signs of higher level of complexity can be seen. This time the meteorite was sent in proper size and time.
- Looks like we’re finally getting a hang of it! Oh, how about ŧ?
- (Sighing)...They started an atomic war. They destroyed themselves.
- Too bad...(silence)...Well at least we can study the effect of extreme radiation on the other speci...
- ..Don’t you think it would’ve been better if we had interfered?
- Do you know how many times we interfered in ŧ in the past 1 million year? If we had not interfered, most probably they wouldn’t have ended up in a nuclear war.
Ottawa, (during a verrrry interesting conference) Nov. 2009