۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

La double vie d'un Montréalais

صداي آمبولانس همچنان نزديک تر و نزديک تر مي شد. ناگهان خلائي را در سينه اش احساس کرد. گويي جزئي از قفسه ي سينه اش خالي شد. و باز هم ضربان قلب شديد، به طوري که مي توانست صداي آن را بشنود. با کرختي از جايش بلند شد. آمبولانس اکنون در حال دور شدن بود. اين را از جنس صداي آژير مي توانست تشخيص دهد. به دستشويي رفت. چراغ را روشن کرد و نگاهي به چشم هاي گود افتاده، لب خشکيده و موهاي چرب و ژوليده اش انداخت. کي خوابش برده بود؟ چه ساعتي از روز و شب بود؟ ف

قط مي دانست که هوا روشن است. روي کاناپه اش نشست و دوباره به صفحه ي مانيتورش خيره شد گويي که جايي فراتر از آن را مي نگريست. نگاهي به ساعت کرد، مي دانست اين ساعت خبر تازه اي نخواهد آمد، با اين حال صفحه هاي خبري معمولش را مرور کرد. حرف تازه اي نبود. نگاهي به اوضاع خانه اش انداخت. پيتزايي که شب گذشته سفارش داده بود، تقريباً دست نخورده روي پيشخوان آشپزخانه قرار داشت. بطري هاي آبجوي خالي و نيمه خالي اين طرف و آن طرف خانه را مزين کرده بودند. سعي مي کرد تمرکز کند و چند روز گذشته يا حتي بيست و چهار ساعت گذشته را مرور کند، ولي نمي توانست. صداهايي دائماً در ذهنش تکرار مي شدند و وجودش را مسخ کرده بودند. صداي فرياد، صداي زجه، صداي انفجار، صداي سوختن، صداي همهمه... . با هر پلکي که مي زد آن صحنه ها را مي ديد. نمي دانست چه کند. چند روز بود که از خانه خارج نشده بود؟ او بود و اين کاناپه و اين لپ تاپ هميشه روشن و شب و روزهاي پيوسته و متصل به هم. گويي در زمان و مکاني ديگر مي زيست. با همه چيز در اطرافش، به جز صفحه ي 13.3 اينچي مانيتورش احساس بيگانگي مي کرد.

تصميم گرفت از خانه بيرون بزند و کمي دوچرخه سواري کند. تا بلکه هواي تازه کمي باعث شادابي اش شود. با وجود تمام آشفتگي ذهنش بوي عرق و الکل و غذاي مانده کمي به او حالت تهوع داده بود و نياز به هواي تازه داشت.

با همان گرمکن و رکابي که پوشيده بود دوچرخه اش را برداشت و با دمپايي هايش خش خش کنان به سمت بيرون ساختمان رفت. نگاه متعجب و مشمئز همسايه را ناديده گرفت، شايد هم اصلاً متوجه نشد. در را باز کرد و با هجوم هواي نمناک ولي تازه نفس عميقي کشيد. سوار دوچرخه شد و بي هدف شروع به رکاب زدن کرد. نمي دانست چرا از بودن در فضاي باز احساس ناامني مي کند. در سر نخستين چهار راه، موتورسيکلت بزرگي را ديد که در طرف ديگر خيابان منتظر سبز شدن چراغ بود. چند موتور ديگر نيز به آن اضافه شدند و در لحظه اي ديد که دهها موتور پيش رويش ايستاده اند. دود اگزوزهايشان جلوي ديدش را گرفت. فريادهاي نامفهومي مي شنيد. نمي توانست شمار آن ها را درست تخمين بزند. آن چه بود که در دست داشتند؟ چشمهايش مي سوخت. از لابه لاي دود چشماني پرخون را سوار بر موتورسيکلت ها مي ديد آماده ي خرد کردن استخوان هايش بودند. همراه با سبز شدن چراغ صداي موتورسيکلت ها هم بلند شد و او نعره بلندي کشيد...خودروها شروع به حرکت کردند، راننده ي موتورسيکلت نگاهي متعجب به او انداخت و به سمت راست پيچيد. شايد تمامي اين تصورات کسري از ثانيه نيز طول نکشيده بودند، ولي او تمامي آن ها را به خوبي به ياد داشت. با تمام جزئياتي که مي شد از لاي دود موتورسيکلت ها ديد...

دوچرخه اش را به يک ميله ي فلزي پارک کرد تا يک قهوه براي خودش بخرد بلکه از اين ماليخوليا نجات يابد. حدود ده نفر در صف ايستاده بودند. چند فرد تنها، چند زوج و يک گروه چند نفره. پسري که در صف ايستاده بود در گوش دختري که در کنارش ايستاده بود و تاپ سبز رنگي پوشيده بود چيزي گفت. دختر صورتش به سمت او برگشت و لبخند شيطاني زد و هر دو دست يکديگر را گرفتند. زوج ديگري که پشت سر آن ها ايستاده بودند نيز با نگاه به آن دو دست يکديگر را گرفتند. بقيه ي افراد در صف نيز همه هدبندهاي سبز خود را روي سر خود بسته و دست نفر کناري خود را گرفتند. چشمانش برقي زد و سريع دستش را دراز کرد که دست نفر کناري خود را بگيرد که با واکنش سريع و عصبي دختر مو قرمز کک مکي که کنارش ايستاده بود روبرو شد. آماده ي ارائه ي چند بد و بيراه آبدار بود که سنگيني نگاه هاي تمام کافه را روي خود احساس کرد و به سرعت از آنجا بيرون دويد. برخلاف آنچه فکر مي کرد هواي تازه اصلاً کمکي به او نکرده بود. در خيابان اصلي که رسيد قدم هايش را کندتر کرد ولي هر از گاهي به کساني که از روبرو مي آمدند تنه مي زد. سعي مي کرد آن اتفاق شرم آور را از ذهنش خارج کند، ولي هر بار تصوير کس ديگري جاي دختر موقرمز کک مکي را مي گرفت و با چشماني عصباني به او نگاه مي کرد. تصوير کساني که مي شناخت و در عين حال نمي شناخت. تصوير آدم هاي زنده و آدم هاي مرده. تصوير آدم هاي خون آلود.

در سمتي که حرکت مي کرد، جمعيت رو به افزايش بود و مجبور شد بيشتر قدم هايش را کند کند و پا به پاي جمعيت پيش برود. مردم در همه جا ديده مي شدند. بوي ادکلن هاي تند و عرق به طرز مشمئز کننده اي با هم مخلوط شده بود. در ميان جمعيت چند نفر مشغول عکس گرفتن بودند، صورتش را پنهان کرد و از آن ها فاصله گرفت. تراکم جمعيت بيشتر و بيشتر مي شد و او همچنان تلاش مي کرد که به سمت جلو پيش برود و صف نخست مردم برسد. مردم، گروه گروه ايستاده بودند و با يکديگر حرف مي زدند و خوش وبش مي کردند. کمي با تعجب از کنار آنهايي که روي زيرانداز يا صندلي تاشو نشسته بودند رد شد و راهش را ادامه داد. از تراکم جمعيت گذشته بود ولي همچنان به حرکت خود ادامه مي داد. احساسي در درونش مي گفت که نبايد بايستد و بايد حرکت کند. نمي دانست شعارها کي آغاز مي شوند. در اين فکر و خيال بود که با صداي چند انفجار در پشت سرش همهمه ها خوابيد و فريادها جايش را گرفت. دير شده بود، در همان وضعيتي که داشت شروع به دويدن کرد. انفجارها و تيربارها پشت سرش شنيده مي شدند و مردم فرياد مي کشيدند. جرات نداشت به پشت سرش نگاه کند. نمي خواست بازهم آن صحنه ها را ببيند. نمي دانست چقدر نفس خواهد داشت و آيا زنده خواهد ماند يا نه. آيا در روبرو هم کمين کرده اند يا نه. با تمام نيرويش مي دويد و سعي مي کرد اوضاع اطرافش را تحليل کند. کسي به او ملحق نشده بود يا از او جلو نزده بود. چرا؟ سرعتش را کم نکرد. صداي انفجارها را مي شنيد ولي ديگر صداي مردم نمي آمد، شايد تنها فرد زنده مانده باشد، بايد بدود. بايد بدود..

...پشت سرش دايره هاي رنگارنگ و نوراني شهر را روشن مي کردند و تماشاگران خيره و بهت زده به خاموش و روشن شدن آن ها مي نگريستند. در ذهنشان به هيچ نمي انديشيدند. حيف بود در اين همه زيبايي ذهن را مشغول چيزي کردن. بيرون از جمعيت، س. با تمام توانش مانند نقطه اي متحرک در دريايي از سکون مي دويد.

مونترال، مرداد 88

۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

این روزها

این روزها دوست دارم پینک فلوید گوش بدهم. آلبومی از سال 1977 بر اساس کتابی از سال 1945.

۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

انیمیشن: کوتاه لطفاً

تازگي به لطف دوستان اهل هنر با فرايند انيميشن کوتاه آشنا شدم، شکلي بسيار خلاق از هنر که بسيار زيبا از المان هاي مشترک و هارمونيک نقاشي و موسيقي مثل فرم و حرکت و ...استفاده مي کنه و بعدهاي تازه هم بهش مي ده . رايان لارکين فقيد، يکي نوابغ انيميشن کوتاه چند تا کار بسيار زيبا و بسيار خلاق داره که به قول استادان اين فن همين ها براي هميشه جاش رو توي تاريخ انيميشن حفظ مي کنه.

کاري که نامزد اسکار شد و در نتيجه لارکين رو بسيار مشهور کرد : Walking (1969)

يکي از کارهاي بسيار خلاق لارکين: Street Music (1972)

و در نهايت انيمشيني که کريس لاندرث درباره لارکين و زندگي او ساخت و با اون برنده ي اسکار شد: Ryan (2004)

رايان لارکين پس از شهرت فراوان در جواني به قولي در دام انواع اعتياد گرفتار شد و سال هاي آخر زندگيش رو به خواست خودش به گدايي در خيابان هاي مونترال گذروند. براي ساکنان مونترال شايد خيابان سن لوران در بعضي از صحنه هاي انيميشن Ryan و همچنين مستندAlter Egos که درباره ي ساختن انيميشن Ryan و مصاحبه با خود لارکين هست، قابل تشخيص باشه. در نظرم، زندگي اين مرد با زندگي سيد بارت بي شباهت نيست.


۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

IRIS


اگر چراغی برای روشن کردن راه دیگران بلند کنی، ناگزیر راه خودت را هم روشن کرده ای
بن سوییتلند

آیریس مجله‌ای است که دانشجویان ایرانی ساکن خارج تهیه می کنند. آیریس هر سه ماه یک بار در کالیفرنیای جنوبی چاپ می شود. ولی نسخه اینترنتی آن به طور مرتب به روز خواهد شد. نویسندگان، طراحان و سردبیران آیریس در نقاط مختلف دنیا پراکنده اند، آمریکای شمالی، اروپا، و ایران.

تهیه کنندگان آیریس می‌کوشند که این مجله محملی برای هم‌اندیشی و هم‌گرایی دانشجویان ایرانی در سراسر جهان باشد. علیرغم فاصله جغرافیایی، تفاوت رشته، و اختلاف عقیده، بسیاری از ما نگرانی‌های مشترکی داریم که علی‌الاصول می توانند ما را دور هم گرد آورند. ما در آیریس اعتقاد کامل به شنیدن تمامی نظرات مخالف و شهامت بازنگری در باورها و روش های‌مان را داریم. دست اندکاران آیریس معتقد به در پیش گرفتن راه حل‌های حرفه‌ای و دانشگاهی در مورد مشکلات اقتصادی و اجتماعی جامعه ایران در سراسر دنیا هستند. و مهم‌تر از همه این‌ که ما می‌خواهیم دوری از ایران باعث کمرنگی هویت ابرانی‌مان نگردد.

نقل از سایت مجله ی IRIS. اطلاعات بیشتر را در سایت
مجله و در سایت ISAUNA ببینید.

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

nothing lasts


Benjamin: I was thinking how nothing lasts, and what a shame that is.

شايد هم غم انگيزترين لحظات فيلم ماجرای حيرت انگيز بنجامين باتن وقتی بود که بنجامين و ديزی در عين شادی و لذت و آرامش کم کم متوجه می شدن که اين وضعيت دوام زيادی نخواهد داشت. موسيقی اين قسمت از فيلم بدجوری متأثرم کرد. واقعاً زيبا و ساده و کامل ساخته شده.

اينجا بشنويد.

impromptu no.1


نمي دونم اين احساسات واقعاً از کجا سرچشمه مي گيرن و اصلاً کجاي ذهن من هستن و تا الان کجا بودن و چي شده که خودشون رو رو کردن و اصلاً حرف حسابشون چيه. ولي خوب اگر مي شد با زبان بيانشون کرد نيازي به موسيقي نبود.


اينجا بشنويد.

پ.ن.
Impromptu no.2 در راه است!

پ.ن. ضعف تکنيکی و تئوری واقعاً داره آزارم می ده.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

فرق های ما و آن ها – 5


- دوستام بالاخره رسيدن. دو سه ساعت فرودگاه معطل شده بودن تا بتونن work permitشون رو بگيرن.

- دو سه ساعت؟ جداً مسخره س!

- چی مسخره س؟!

- اين که اين همه طول کشيده!

- دقت داری که هنوز نرسيده و همون روز توی خود فرودگاه تونستن work permitشون رو بگيرن! می دونی توی ايران اين فرايند چند هفته دوندگی داره و چند تا اداره رو بايد متر کرد؟

۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه

سنگستان


در دو مینور. به نوعی با الهام از سنگستان
حامد.


اينجا بشنويد.

۱۳۸۷ اسفند ۲, جمعه

Portobello road


َ . آفتاب تازگي نوشته بود که ما مردمان بي رويايي هستيم و روياهامون بيشتر در قصه ها و افسانه ها و قهرمان هاي اروپايي و ژاپني و آمريکايي سير مي کنن تا تاريخ و فرهنگ و افسانه هاي خودمون. چيزي که من به شدت در مخالفت باهاش داد و بيداد کردم! الان که فکر مي کنم شايد به خاطر اين که هيچ کدوم از مثال هايي که زده بود در مورد من مصداق نداشتن. يا شايد نمي تونستم بپذيرم. يا شايد هم افسوس خوردن رو دوست ندارم و ازش فرار مي کنم.

دوو. پريا امشب هديه ي تولدش رو گرفت. نسخه ي دي وي دي يه فيلم-کارتون موزيکال قديمي والت ديزني به اسم Bedknobs and Broomsticks که نمي دونم از کجا توي خونه ي ما پيدا شده بود و نمي دونم چرا هيچ کس رو غير از خودم و پريا حتي توي اين ور دنيا نمي شناسم که اون رو ديده باشه. تا حدي که پريا اين اواخر فکر کرده بود که نکنه اين موزيکال اصلا وجود خارجي نداشته و اون همه ش رو خواب ديده يا تصور کرده (کوچولو بودي خيلي اون وقت ها!).

تغوا. داستان فيلم و شيوه ش در پيوند دادن سحر و جادو با زندگي بچه ها و همچنين مخلوط کردن فيلم و کارتون و ترانه هاي فوق العاده (که به نوعي تنها قسمت هاي فيلم بود که با وجود اين که زبونش رو کامل نمي فهميديم بعد از سال ها توي ذهنمون کامل مونده بود) واقعاً منحصر به فرده.

کتغ. از مهمترين و بارزترين ويژگي هاي فيلم ها و کارتون هاي ديزني رقص هاي spontaneous ان که واقعاً به نوعي شادي و لبخند رو توي وجودت تزريق مي کنن. مثال خيلي قشنگش توي همين فيلمه که ديويد تاملينسون فقيد (عده اي شايد از مري پاپينز بشناسنش) توي خيابون پشت پيانو مي شينه و شروع به خوندن مي کنه و بلافاصله يک گروه نوازنده دورش جمع مي شن و همراهيش مي کنن و همه در اطرافشون خوشحال و خندون و بيخيال از دنيا شروع به رقصيدن مي کنن و موسيقي به شکل غيرقابل باوري اوج مي گيره. فکر مي کنم همين صحنه (و شايد صحنه هاي مشابه از کارناوال ها و رقص ها و فستيوال هاي خياباني) يکي از روياهاي کودکي من بود و به دنبالش احساس فاصله ي ايران و "خارج" و در نهايت سوال و افسوس اين که چرا توي ايران اين اتفاق نمي افته. (فکر کنم بشه شعف من رو از قدم زدن توي خيابون بعد از بازي ايران و استراليا تصور کرد).

سنک. خورشيدک جان شايد هم حق با شماست! چه کنيم؟!

سيس. اي کجايي تابستون! ای کجايي فستيوال جاز!