۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

un rêve - 5

نور ماه و چراغ های اسکله­ی دوردست کمی ساحل را روشن کرده بود. باد تندی می­وزيد و بوی دريا و گاهی قطرات آب را به طرف صورتش می­آورد. ميم سوار دوچرخه­ی خود شد. دوچرخه را پيشتر به خوبی روغن­مالی کرده بود و برای سفرش آماده بود. افکارش را مرور کرد و آرام آغاز به پدال زدن کرد. صدای جيرجير دوچرخه­اش را دوست داشت. گرچه اکنون صدای آن در ميان صدای امواج دريا گم شده بود، ولی او آن را می­شنيد. هميشه صدای جيرجير دوچرخه­اش را می­شنيد. موج را شکافت و وارد آب شد. ابتدا امواج او را پس می راندند، ولی آب تا کمرش که رسيد ديگر مقاومتی در کار نبود. گرمای لذت­بخش آب دريا در شب را احساس کرد. در آب پدال زد و در ميان دريا پيش رفت.


(مونترال - دی 88 - نزديک به نيمه شب - صدای تيک تيک ساعت)

۱ نظر:

ناشناس گفت...

از شما چه پنهان یاد سه قلوهای بلویل افتادم!!