یکشنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۹

Update

- So what’s new?

- The Љ and Ю series are still in very simple structures. I believe the environment is too stable. But we still have to wait.

- How long has it been?

- 2 billion years.

- You are aware that the time variance for appearance of complex forms and alteration of the environment is very large. How is the coefficient of diversity?

- Ю is decent, but Љ is not that impressive.

- Interesting!

- Yea! Especially that atmospheric pressure is actually higher in Љ!

- So how are Ѣ and ж?

- First signs of higher level of complexity can be seen. This time the meteorite was sent in proper size and time.

- Looks like we’re finally getting a hang of it! Oh, how about ŧ?

- (Sighing)...They started an atomic war. They destroyed themselves.

- Too bad...(silence)...Well at least we can study the effect of extreme radiation on the other speci...

- ..Don’t you think it would’ve been better if we had interfered?

- Do you know how many times we interfered in ŧ in the past 1 million year? If we had not interfered, most probably they wouldn’t have ended up in a nuclear war.


Ottawa, (during a verrrry interesting conference) Nov. 2009



چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

بله جنبش سوسیالیستی جنبشی بی خدااست

"کلیساها نتوانستند درک کنند که جنبش طبقه کارگر جنبش مظلومان و ستمدیدگانی است که عدالت می خواهند. کلیساها نخواستند برای برقرار کردن پادشاهی خداوند در روز زمین، با آنها و برای آنها کار کنند. با جانبداری از ستمگران، جنبش طبقه کارگر را از خداوند محروم کردند. وحالا آن را به دلیل بی خدائیش محکوم می کنند. ریاکارها! بله، جنبش سوسیالیستی جنبشی بی خدااست، اما این رای محکومیت هر فرد مسیحی از طرف خداوند است. رای محکومیت ما به دلیل فقدان همدردی مان نسبت به بیچارگان و رنجبران است."

(میلان کوندرا - شوخی)


نیاز دائمی به گشودن رمز زندگی

"آیا قصه های عاشقانه غیر از این که اتفاق می افتند، حرفی هم برای گفتن دارند؟ با تمام بدبینی ام هنوز از بعضی خرافات دست برنداشته ام- مثلاً از این اعتقاد عجیب که هر چیز در زندگی برای من روی می دهد معنایی فراتر از خودش را دارد، این معنا را دارد که زندگی از طریق رویدادهای روزمره درباره خودش با ما حرف می زند و به بتدریج رازی را آشکار می کند؛ شکل معمایی تصویری را به خود می گیرد که باید حل شود، که ماجراهایی که در زندگی می گذرانیم متضمن اسطوره ی زندگیهایمان هستند و کلید و رمز و راز حقیقت در این اسطوره قرار دارد. آیا این هم خیالی بیهوده است؟ شاید، حتی محتمل هم هست که چنین باشد، اما به نظر می رسد که من نمی توانم خود را از نیاز دائمی به گشودن رمز زندگیم رها کنم."

(میلان کوندرا - شوخی)

punk scientist

آدامس رو که سمت چپ دهنم پشت دندون هام جاسازی کردم با زبون به داخل دهنم برمیگردونم و شروع به جویدن می کنم، از شیرین بودنش متعجب می شم و به سرعت توی ذهنم شروع می کنم به فرضیه سازی کردن...شاید زیاد نجویدمش قبل از اینکه جاسازیش کنم، شاید نوشیدن آبجو همزمان باعث شده که به نظر شیرین برسه، شاید ...راستی چقدر جالب می شه اگه بشه روی پلیمر آدامس یه سری گروه های قندی یا طعم دهنده ثابت کرد، به شکلی که پیوندش هیدرولیز نشه و طعم آدامس همیشه بمونه (ر.ک. چارلی و کارخانه ی شکلات سازی!) بعد با خودم فکر می کنم در اون صورت احتمالاً در اثر جویدن طولانی مدت گیرنده های چشایی بهش عادت کنن و باز هم اثرش از بین بره. اصلاً ممکنه باعث تغییر میزان بیان ژن گیرنده ها بشه و در نتیجه جویدن طولانی مدتش روی مزه ی غذاها تاثیر بذاره...

ناگهان به خودم می آم و متوجه می شم که وسط یه کنسرت Irish punk ایستادم و در حالی که افراد کنارم هیچ کدوم سر جاشون (بعضی ها حتی روی دوپاشون، به فیلم دقت کنین!) بند نیستن من دارم در مورد امکان ساخت پلیمر آدامس تثبیت شده با گروه های شبه قندی و اثر احتمالیش روی بیان گیرنده های چشایی فکر می کنم...




دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

un rêve - 4

ساختمان هایی بلند و سفید، بسیار بلند و زیبا که در فواصل منظم در کنار هم و روبروی هم قرار داشتند. در میان آن ها زمین چمن سبز و روشن و براق که مردم در آن مشغول بازی بودند. مردم در مقایسه با ساختمان ها به مورچه هایی در حال جست و خیز می ماندند. رودخانه ای مصنوعی با آبی شفاف دو ردیف ساختمان ها را از هم جدا می کرد. من از دور از میان شاخه های چند درخت به این منظره می نگریستم و مردمان شاد در حال بازی و آبتنی را می دیدم. هیچ ماشینی در کار نبود. صدایی را هم به خاطر نمی آورم. تازه در ابتدای خواب بودم. آنقدر هشیار که متوجه شوم این صحنه تصویری ناخودآگاه است که در ذهن من شکل گرفته و تمام تلاشم را می کردم که از میان درخت ها آن را بهتر ببینم و به خاطر بسپرم.


شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

A grad student's sanctuary

The lab is where you feel secure. It's where you have spent the greatest percentage of your recent life. Over there, everything is predictable. You can even predict what is predictable and what is not. You have complete control. You can easily run away from your unpredictable, chaotic and par fois awkward social and personal life to your bench, your microscope and samples. You can look at your cells with greatest magnification without any worry of them looking at you back, of hurting their feelings; without the constant fear of 'what might they be thinking about?' It's your world and it belongs to you and no one else, you are the sole thinker and decision maker of what is going to happen next and you can try over and over until you make it happen, the way you want it to happen.

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

بدون عنوان

...جوانی چیز وحشتناکی است: مرحله ای است که بچه ها در چکمه ها، در حالی که آن چه را که شنیده اند، از بر کرده اند و اعتقادی متعصبانه به آن پیدا کرده اند، اما فقط نیمی از آنها را فهمیده اند، به آن پا می گذارند.
تاریخ هم چیز وحشتناکی است: غالباً در نهایت به زمین بازی یی برای ناپخته ها و نارسیده ها تبدیل می شود - برای نرون جوان، ناپلئون جوان. انبوه بچه های متعصبی که احساسات تند و شدید ظاهری و ژستهای ساده آنها ناگهان تغییر شکل می دهد و به یک واقعیت واقعی مصیبت بار تبدیل می شود...

(میلان کوندرا - شوخی)

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

برای استاد


یادم می آد یکی از سال های دبیرستان که نوار آستان جانان رو گذاشتم جلوم و به مدت چند ساعت تلاش کردم که تنها پیش درآمد بیات ترک رو اون گونه که استاد می نوازه بنوازم. نشد که نشد. نت ها همان نت ها بود، کوک همان کوک بود، سنتور بدی هم نداشتم انصافاً. ولی موسیقی چیز دیگری بود، نغمه و آوای دیگری بود که نشان بود از تسلط و هنری غیر قابل توصیف.
سال ها گذشت و ما سنتور رو کنار گذاشتیم (فکر کنم یکی از دلایلش همین ناتوانی در نواختن موسیقی ایده آلی بود که در ذهن داشتیم و از ساز استاد می شنیدیم) ولی هنوز سولوی توصیف ناپذیر بعد از تصنیف آستان جانان که به آواز کردبیات ختم می شه توی ذهنمون هست.

زیرکی را گفتم این احوال چیست، خندید و گفت
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی


پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

باخی برای تمام فصول


همه ی آهنگسازان از این قابلیت ها ندارند، همه ی قطعات نیز. ولی فوگ کوچک باخ در سل مینور BWV578 یکی از آنهاست که به شیوه های گوناگون بازنوازی شده و همواره زیبا و شنیدنی بوده است. پس از شنیدن اتفاقی اجرای سازهای بادی برنجی و اجرای آوازی تصمیم به نوشتن این پست کردم و در حین جستجو برای ویدئو دریافتم که بازنویسی های این قطعه بسیار فراوان تر و گسترده تر از آن است که تصور می کردم. جستجوی من در یوتیوب در نهایت به این لیست رسید. به نظرم هر کسی بتواند اجرای مورد علاقه ی خود را بسته به جنس صدا و نوانس مورد پسندش بیابد و یا در نهایت بنوازد! نکته ی مشترک همه ی این اجراهای چند نفره در این است که استقلال و در عین حال در هم پیچیدگی ملودی ها را در آنها به خوبی می توان حس کرد.

اجرا با ارگ

اجرای الکترونیک برای مشاهده ی خطوط ملودی

اجرا با کوئینتت French horn

اجرای آوازی و جاز از گروه Swingle Singers

اجرا با سازهای بادی برنجی از گروه Canadian Brass

اجرا با ساکسوفون از گروه Quintessence Saxophone Quintet



اجرا با سازدهنی!


جمعه ۷ اوت ۲۰۰۹

La double vie d'un Montréalais

صداي آمبولانس همچنان نزديک تر و نزديک تر مي شد. ناگهان خلائي را در سينه اش احساس کرد. گويي جزئي از قفسه ي سينه اش خالي شد. و باز هم ضربان قلب شديد، به طوري که مي توانست صداي آن را بشنود. با کرختي از جايش بلند شد. آمبولانس اکنون در حال دور شدن بود. اين را از جنس صداي آژير مي توانست تشخيص دهد. به دستشويي رفت. چراغ را روشن کرد و نگاهي به چشم هاي گود افتاده، لب خشکيده و موهاي چرب و ژوليده اش انداخت. کي خوابش برده بود؟ چه ساعتي از روز و شب بود؟ ف

قط مي دانست که هوا روشن است. روي کاناپه اش نشست و دوباره به صفحه ي مانيتورش خيره شد گويي که جايي فراتر از آن را مي نگريست. نگاهي به ساعت کرد، مي دانست اين ساعت خبر تازه اي نخواهد آمد، با اين حال صفحه هاي خبري معمولش را مرور کرد. حرف تازه اي نبود. نگاهي به اوضاع خانه اش انداخت. پيتزايي که شب گذشته سفارش داده بود، تقريباً دست نخورده روي پيشخوان آشپزخانه قرار داشت. بطري هاي آبجوي خالي و نيمه خالي اين طرف و آن طرف خانه را مزين کرده بودند. سعي مي کرد تمرکز کند و چند روز گذشته يا حتي بيست و چهار ساعت گذشته را مرور کند، ولي نمي توانست. صداهايي دائماً در ذهنش تکرار مي شدند و وجودش را مسخ کرده بودند. صداي فرياد، صداي زجه، صداي انفجار، صداي سوختن، صداي همهمه... . با هر پلکي که مي زد آن صحنه ها را مي ديد. نمي دانست چه کند. چند روز بود که از خانه خارج نشده بود؟ او بود و اين کاناپه و اين لپ تاپ هميشه روشن و شب و روزهاي پيوسته و متصل به هم. گويي در زمان و مکاني ديگر مي زيست. با همه چيز در اطرافش، به جز صفحه ي 13.3 اينچي مانيتورش احساس بيگانگي مي کرد.

تصميم گرفت از خانه بيرون بزند و کمي دوچرخه سواري کند. تا بلکه هواي تازه کمي باعث شادابي اش شود. با وجود تمام آشفتگي ذهنش بوي عرق و الکل و غذاي مانده کمي به او حالت تهوع داده بود و نياز به هواي تازه داشت.

با همان گرمکن و رکابي که پوشيده بود دوچرخه اش را برداشت و با دمپايي هايش خش خش کنان به سمت بيرون ساختمان رفت. نگاه متعجب و مشمئز همسايه را ناديده گرفت، شايد هم اصلاً متوجه نشد. در را باز کرد و با هجوم هواي نمناک ولي تازه نفس عميقي کشيد. سوار دوچرخه شد و بي هدف شروع به رکاب زدن کرد. نمي دانست چرا از بودن در فضاي باز احساس ناامني مي کند. در سر نخستين چهار راه، موتورسيکلت بزرگي را ديد که در طرف ديگر خيابان منتظر سبز شدن چراغ بود. چند موتور ديگر نيز به آن اضافه شدند و در لحظه اي ديد که دهها موتور پيش رويش ايستاده اند. دود اگزوزهايشان جلوي ديدش را گرفت. فريادهاي نامفهومي مي شنيد. نمي توانست شمار آن ها را درست تخمين بزند. آن چه بود که در دست داشتند؟ چشمهايش مي سوخت. از لابه لاي دود چشماني پرخون را سوار بر موتورسيکلت ها مي ديد آماده ي خرد کردن استخوان هايش بودند. همراه با سبز شدن چراغ صداي موتورسيکلت ها هم بلند شد و او نعره بلندي کشيد...خودروها شروع به حرکت کردند، راننده ي موتورسيکلت نگاهي متعجب به او انداخت و به سمت راست پيچيد. شايد تمامي اين تصورات کسري از ثانيه نيز طول نکشيده بودند، ولي او تمامي آن ها را به خوبي به ياد داشت. با تمام جزئياتي که مي شد از لاي دود موتورسيکلت ها ديد...

دوچرخه اش را به يک ميله ي فلزي پارک کرد تا يک قهوه براي خودش بخرد بلکه از اين ماليخوليا نجات يابد. حدود ده نفر در صف ايستاده بودند. چند فرد تنها، چند زوج و يک گروه چند نفره. پسري که در صف ايستاده بود در گوش دختري که در کنارش ايستاده بود و تاپ سبز رنگي پوشيده بود چيزي گفت. دختر صورتش به سمت او برگشت و لبخند شيطاني زد و هر دو دست يکديگر را گرفتند. زوج ديگري که پشت سر آن ها ايستاده بودند نيز با نگاه به آن دو دست يکديگر را گرفتند. بقيه ي افراد در صف نيز همه هدبندهاي سبز خود را روي سر خود بسته و دست نفر کناري خود را گرفتند. چشمانش برقي زد و سريع دستش را دراز کرد که دست نفر کناري خود را بگيرد که با واکنش سريع و عصبي دختر مو قرمز کک مکي که کنارش ايستاده بود روبرو شد. آماده ي ارائه ي چند بد و بيراه آبدار بود که سنگيني نگاه هاي تمام کافه را روي خود احساس کرد و به سرعت از آنجا بيرون دويد. برخلاف آنچه فکر مي کرد هواي تازه اصلاً کمکي به او نکرده بود. در خيابان اصلي که رسيد قدم هايش را کندتر کرد ولي هر از گاهي به کساني که از روبرو مي آمدند تنه مي زد. سعي مي کرد آن اتفاق شرم آور را از ذهنش خارج کند، ولي هر بار تصوير کس ديگري جاي دختر موقرمز کک مکي را مي گرفت و با چشماني عصباني به او نگاه مي کرد. تصوير کساني که مي شناخت و در عين حال نمي شناخت. تصوير آدم هاي زنده و آدم هاي مرده. تصوير آدم هاي خون آلود.

در سمتي که حرکت مي کرد، جمعيت رو به افزايش بود و مجبور شد بيشتر قدم هايش را کند کند و پا به پاي جمعيت پيش برود. مردم در همه جا ديده مي شدند. بوي ادکلن هاي تند و عرق به طرز مشمئز کننده اي با هم مخلوط شده بود. در ميان جمعيت چند نفر مشغول عکس گرفتن بودند، صورتش را پنهان کرد و از آن ها فاصله گرفت. تراکم جمعيت بيشتر و بيشتر مي شد و او همچنان تلاش مي کرد که به سمت جلو پيش برود و صف نخست مردم برسد. مردم، گروه گروه ايستاده بودند و با يکديگر حرف مي زدند و خوش وبش مي کردند. کمي با تعجب از کنار آنهايي که روي زيرانداز يا صندلي تاشو نشسته بودند رد شد و راهش را ادامه داد. از تراکم جمعيت گذشته بود ولي همچنان به حرکت خود ادامه مي داد. احساسي در درونش مي گفت که نبايد بايستد و بايد حرکت کند. نمي دانست شعارها کي آغاز مي شوند. در اين فکر و خيال بود که با صداي چند انفجار در پشت سرش همهمه ها خوابيد و فريادها جايش را گرفت. دير شده بود، در همان وضعيتي که داشت شروع به دويدن کرد. انفجارها و تيربارها پشت سرش شنيده مي شدند و مردم فرياد مي کشيدند. جرات نداشت به پشت سرش نگاه کند. نمي خواست بازهم آن صحنه ها را ببيند. نمي دانست چقدر نفس خواهد داشت و آيا زنده خواهد ماند يا نه. آيا در روبرو هم کمين کرده اند يا نه. با تمام نيرويش مي دويد و سعي مي کرد اوضاع اطرافش را تحليل کند. کسي به او ملحق نشده بود يا از او جلو نزده بود. چرا؟ سرعتش را کم نکرد. صداي انفجارها را مي شنيد ولي ديگر صداي مردم نمي آمد، شايد تنها فرد زنده مانده باشد، بايد بدود. بايد بدود..

...پشت سرش دايره هاي رنگارنگ و نوراني شهر را روشن مي کردند و تماشاگران خيره و بهت زده به خاموش و روشن شدن آن ها مي نگريستند. در ذهنشان به هيچ نمي انديشيدند. حيف بود در اين همه زيبايي ذهن را مشغول چيزي کردن. بيرون از جمعيت، س. با تمام توانش مانند نقطه اي متحرک در دريايي از سکون مي دويد.

مونترال، مرداد 88

شنبه ۶ ژوئن ۲۰۰۹

این روزها

این روزها دوست دارم پینک فلوید گوش بدهم. آلبومی از سال 1977 بر اساس کتابی از سال 1945.

جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

انیمیشن: کوتاه لطفاً

تازگي به لطف دوستان اهل هنر با فرايند انيميشن کوتاه آشنا شدم، شکلي بسيار خلاق از هنر که بسيار زيبا از المان هاي مشترک و هارمونيک نقاشي و موسيقي مثل فرم و حرکت و ...استفاده مي کنه و بعدهاي تازه هم بهش مي ده . رايان لارکين فقيد، يکي نوابغ انيميشن کوتاه چند تا کار بسيار زيبا و بسيار خلاق داره که به قول استادان اين فن همين ها براي هميشه جاش رو توي تاريخ انيميشن حفظ مي کنه.

کاري که نامزد اسکار شد و در نتيجه لارکين رو بسيار مشهور کرد : Walking (1969)

يکي از کارهاي بسيار خلاق لارکين: Street Music (1972)

و در نهايت انيمشيني که کريس لاندرث درباره لارکين و زندگي او ساخت و با اون برنده ي اسکار شد: Ryan (2004)

رايان لارکين پس از شهرت فراوان در جواني به قولي در دام انواع اعتياد گرفتار شد و سال هاي آخر زندگيش رو به خواست خودش به گدايي در خيابان هاي مونترال گذروند. براي ساکنان مونترال شايد خيابان سن لوران در بعضي از صحنه هاي انيميشن Ryan و همچنين مستندAlter Egos که درباره ي ساختن انيميشن Ryan و مصاحبه با خود لارکين هست، قابل تشخيص باشه. در نظرم، زندگي اين مرد با زندگي سيد بارت بي شباهت نيست.


دوشنبه ۲۵ مهٔ ۲۰۰۹

IRIS


اگر چراغی برای روشن کردن راه دیگران بلند کنی، ناگزیر راه خودت را هم روشن کرده ای
بن سوییتلند

آیریس مجله‌ای است که دانشجویان ایرانی ساکن خارج تهیه می کنند. آیریس هر سه ماه یک بار در کالیفرنیای جنوبی چاپ می شود. ولی نسخه اینترنتی آن به طور مرتب به روز خواهد شد. نویسندگان، طراحان و سردبیران آیریس در نقاط مختلف دنیا پراکنده اند، آمریکای شمالی، اروپا، و ایران.

تهیه کنندگان آیریس می‌کوشند که این مجله محملی برای هم‌اندیشی و هم‌گرایی دانشجویان ایرانی در سراسر جهان باشد. علیرغم فاصله جغرافیایی، تفاوت رشته، و اختلاف عقیده، بسیاری از ما نگرانی‌های مشترکی داریم که علی‌الاصول می توانند ما را دور هم گرد آورند. ما در آیریس اعتقاد کامل به شنیدن تمامی نظرات مخالف و شهامت بازنگری در باورها و روش های‌مان را داریم. دست اندکاران آیریس معتقد به در پیش گرفتن راه حل‌های حرفه‌ای و دانشگاهی در مورد مشکلات اقتصادی و اجتماعی جامعه ایران در سراسر دنیا هستند. و مهم‌تر از همه این‌ که ما می‌خواهیم دوری از ایران باعث کمرنگی هویت ابرانی‌مان نگردد.

نقل از سایت مجله ی IRIS. اطلاعات بیشتر را در سایت
مجله و در سایت ISAUNA ببینید.

شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹

nothing lasts


Benjamin: I was thinking how nothing lasts, and what a shame that is.

شايد هم غم انگيزترين لحظات فيلم ماجرای حيرت انگيز بنجامين باتن وقتی بود که بنجامين و ديزی در عين شادی و لذت و آرامش کم کم متوجه می شدن که اين وضعيت دوام زيادی نخواهد داشت. موسيقی اين قسمت از فيلم بدجوری متأثرم کرد. واقعاً زيبا و ساده و کامل ساخته شده.

اينجا بشنويد.

impromptu no.1


نمي دونم اين احساسات واقعاً از کجا سرچشمه مي گيرن و اصلاً کجاي ذهن من هستن و تا الان کجا بودن و چي شده که خودشون رو رو کردن و اصلاً حرف حسابشون چيه. ولي خوب اگر مي شد با زبان بيانشون کرد نيازي به موسيقي نبود.


اينجا بشنويد.

پ.ن.
Impromptu no.2 در راه است!

پ.ن. ضعف تکنيکی و تئوری واقعاً داره آزارم می ده.

پنجشنبه ۵ مارس ۲۰۰۹

فرق های ما و آن ها – 5


- دوستام بالاخره رسيدن. دو سه ساعت فرودگاه معطل شده بودن تا بتونن work permitشون رو بگيرن.

- دو سه ساعت؟ جداً مسخره س!

- چی مسخره س؟!

- اين که اين همه طول کشيده!

- دقت داری که هنوز نرسيده و همون روز توی خود فرودگاه تونستن work permitشون رو بگيرن! می دونی توی ايران اين فرايند چند هفته دوندگی داره و چند تا اداره رو بايد متر کرد؟

یکشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۰۹

سنگستان


در دو مینور. به نوعی با الهام از
سنگستان حامد.


اينجا بشنويد.

جمعه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۰۹

Portobello road


َ . آفتاب تازگي نوشته بود که ما مردمان بي رويايي هستيم و روياهامون بيشتر در قصه ها و افسانه ها و قهرمان هاي اروپايي و ژاپني و آمريکايي سير مي کنن تا تاريخ و فرهنگ و افسانه هاي خودمون. چيزي که من به شدت در مخالفت باهاش داد و بيداد کردم! الان که فکر مي کنم شايد به خاطر اين که هيچ کدوم از مثال هايي که زده بود در مورد من مصداق نداشتن. يا شايد نمي تونستم بپذيرم. يا شايد هم افسوس خوردن رو دوست ندارم و ازش فرار مي کنم.

دوو. پريا امشب هديه ي تولدش رو گرفت. نسخه ي دي وي دي يه فيلم-کارتون موزيکال قديمي والت ديزني به اسم Bedknobs and Broomsticks که نمي دونم از کجا توي خونه ي ما پيدا شده بود و نمي دونم چرا هيچ کس رو غير از خودم و پريا حتي توي اين ور دنيا نمي شناسم که اون رو ديده باشه. تا حدي که پريا اين اواخر فکر کرده بود که نکنه اين موزيکال اصلا وجود خارجي نداشته و اون همه ش رو خواب ديده يا تصور کرده (کوچولو بودي خيلي اون وقت ها!).

تغوا. داستان فيلم و شيوه ش در پيوند دادن سحر و جادو با زندگي بچه ها و همچنين مخلوط کردن فيلم و کارتون و ترانه هاي فوق العاده (که به نوعي تنها قسمت هاي فيلم بود که با وجود اين که زبونش رو کامل نمي فهميديم بعد از سال ها توي ذهنمون کامل مونده بود) واقعاً منحصر به فرده.

کتغ. از مهمترين و بارزترين ويژگي هاي فيلم ها و کارتون هاي ديزني رقص هاي spontaneous ان که واقعاً به نوعي شادي و لبخند رو توي وجودت تزريق مي کنن. مثال خيلي قشنگش توي همين فيلمه که ديويد تاملينسون فقيد (عده اي شايد از مري پاپينز بشناسنش) توي خيابون پشت پيانو مي شينه و شروع به خوندن مي کنه و بلافاصله يک گروه نوازنده دورش جمع مي شن و همراهيش مي کنن و همه در اطرافشون خوشحال و خندون و بيخيال از دنيا شروع به رقصيدن مي کنن و موسيقي به شکل غيرقابل باوري اوج مي گيره. فکر مي کنم همين صحنه (و شايد صحنه هاي مشابه از کارناوال ها و رقص ها و فستيوال هاي خياباني) يکي از روياهاي کودکي من بود و به دنبالش احساس فاصله ي ايران و "خارج" و در نهايت سوال و افسوس اين که چرا توي ايران اين اتفاق نمي افته. (فکر کنم بشه شعف من رو از قدم زدن توي خيابون بعد از بازي ايران و استراليا تصور کرد).

سنک. خورشيدک جان شايد هم حق با شماست! چه کنيم؟!

سيس. اي کجايي تابستون! ای کجايي فستيوال جاز!


سه‌شنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۰۹

Motivation



دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

خانه

يک روز لورا وقتی يازده سالش بود گفت: هيچ جا خانه ی آدم نمی شود. اين را رنی می گويد. فکر می کنم احمقانه است.

گفتم: چرا اين طور فکر می کنی؟

گفت: دقت کن. هيچ جا. خانه ی آدم. نمی شود. بنابراين خانه وجود ندارد.


(آدمکش کور - مارگارت اتوود)


پ. ن. تعريف خانه ی آدم چيست؟

پنجشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۹

پرلود-فوگ باخ-ليست در لامينور bwv543


پ.ن.1. اجرای نسخه ی اصلی پرلود – فوگ بر روی ارگ. به هوشمندی کارگردان در نشان دادن صحنه هايي از ستون های بلند کليسا و تمثال مسيح در آغاز رويايي فوگ دقت کنيد!

پ.ن.2. اجرای فوق العاده ی وايزنبرگ از نسخه ی فرانس ليست

پ.ن.3. اجرای نابغه ی جوان Lise de la Salle برای دوستانی که به ديدن برای شنيدن نياز دارند! بسيار پر تنش و جوانانه در مقابل اجرای پخته ی وايزنبرگ. هر کدام زيبايي های خود را دارند.

5. با اين حال؛ حتی يک گوش ناآشنا به ارگ هم می تواند از ميان آن همه صدا عظمت و زيبايي قطعه را احساس کند.

4. بازنويسی برای پيانو (يا درواقع پيانو-فورته!) ناگهان بعد تازه ی نوانس را به آن اضافه می کند و اين پرلود-فوگ majestic و کليسايي را به شدت دراماتيزه و رومانتيزه می کند. مانند مشتق يک تابع يا شستن يک فرش ابريشم يا تميز کردن يک تابلو. زيبايي های نسخه ی ارگ بعد از شنيدن نسخه ی پيانو بيشتر و بيشتر خود را نشان می دهند.

3. در طی ده ها باری که در حين نوشتن اين پست به نسخه های گوناگون اين قطعه گوش دادم متوجه شدم که هر چه با دقت بيشتری گوش بدهم تمايل بيشتری برای گوش دادن دوباره و دوباره پيدا می کنم. گويي بيشتر از آن سرمست می شوم و در ميان صداهايش فرو می روم.

2. پرلود – فوگ در لا مينور (BWV543) را باخ در اوائل قرن 18م ميلادی برای ارگ نوشت، ليست در اواسط قرن نوزدهم برای پيانو بازنويسی کرد و وايزنبرگ در قرن بيستم نواخت. از کدام يک بيشتر ممنون باشيم؟!

1. تنوع بيش از اندازه ی کارهای باخ و شايد به نوعی موسيقی کلاسيک به بسياری جرأت اين را داده است که بازنويسی آن ها دست بزنند. بازنويسی هايي که تمام روح قطعات را نابود می کنند؛ مگر آن ها که استادان نوشته اند از روی استادان و استادان نواخته اند. پيش تر درباره ی پرلود باخ-سيلوتی با اجرای گيللس نوشتم.


یکشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

Rencontres imprévues -1

زمان: يکشنبه عصر يکم فوریه

مکان: Presse Café (Milton and du Parc)

دما: 18 (داخل) 12- (خارج)

Café le presse دکوراسیون داخلی جالبی دارد. فضایی بزرگ پر از میز و صندلی های بزرگ و کوچک و يک عالمه کابل برق که روی زمین کشیده شده اند که دانشجوها لپ تاپ هایشان را به برق بزنند و 24 ساعته در حال درس خواندن باشند. جالب تر و به نوعی peculiar تر از آن میز های مربعی است که حدود 8 تا 10 نفر می توانند دور آن بنشينند خواه این که يکديگر را می شناسند يا خیر.در زیر انبوه گزارش کارهای تصحیح نشده دست و پا می زنم که تلفن زنگ می زند و دوستی قرار اسکیت شب و برنامه ی بعد از آن را هماهنگ می کند (با خودم فکر می کنم پس کی به این همه گزارش برسم؟!). پشت یکی از همین میزها نشسته ام؛ تلفن را که قطع می کنم مرد میانسالی که با کت زمستانی اش و يک کاپوچينو روبرویم نشسته با لبخند چیزی به فرانسه ی فرانسوی می گويد. صدا زیاد است و متوجه نمی شوم و دو سه بار ازش خواهش می کنم که جمله اش را تکرار کند. تا در نهايت می فهمم که علت نفهمیدنم این بوده که اصلاً انتظار چنین جمله ای را نداشتم!

- Vous parlez bien le Farsi!

- Oui merci! Mais c’est ma langue maternelle!

از قرار معلوم طرف برای بيزينس چند بار به ایران سفر کرده و کیش و تهران را دیده. هدفش از زندگی سفر بود و می خواست باز ایران را ببیند و مثل همیشه جمله های همیشگی که چه مردم خوب و مهربانی و زندگی خوبی و چقدر با آنچه نشان می دهند فرق دارد و غیره و غیره...

قهوه اش که تمام شد لبخند دیگری به هم زدیم و من گفتم À la prochaine و او گفت خداحافظ! (مطمئنم که ح رو تلفظ کرد!!)

- این ملاقات های کوتاه دوست داشتنی دست کم ماهی یکبار به غیرمنتظره ترین شکل ها برایم رخ می دهند. باز هم خواهم نوشت.

دوشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آهسته -2

هنگام گوش دادن به موسیقی کلاسیک برخورد بسیاری از ما با موومان های آرام قطعات معمولاً رد کردنشون برای رسیدن دوباره به موومان های ريتمیک و ضرباهنگ بالاس. آداجیوها و لارگوها و لنتوها رو دوست نداریم و مدراتوها حوصله مون رو سر می برن. باید از خودمون بپرسیم چرا. چرا حوصله ی گوش دادن به این قطعات رو نداریم؟! میلان کوندرا کتابی داره به اسم آهستگی (پيشتر درباره ش نوشتم) که از توش از گم شدن و فراموش شدن لذت آهستگی شکایت می کنه. چرا همه چیز باید سریع به دست برسه؟ شازده کوچولو هم (اگه درست یادم مونده باشه) جایی در پاسخ به کسی که قرصی تهیه کرده بود که تمامی نیاز غذایی و آشامیدنی فرد رو برطرف می کرد و به نوعی در وقتش صرفه جویی می کرد گفت که اگر دوساعت وقت اضافه داشتم قدم زنان برای نوشیدن آب به سمت چشمه ای می رفتم.

نکته ی دیگه درباره ی موومان های آرام اينجاس که دراونها برخلاف موومان های سریع همه ی نوت ها شنیده می شن وملودی ها و هارمونی ها فرصت دارن که در ذهن پخته بشن و تخیل و احساسات شخصی رو زنده کنن. به نوعی برخلاف انتظارمون کار نوازنده دشوارتر و کار شنونده ساده تره. دوست دارم که هر از گاهی قطعات و موومان های آرام رو مستقل از موومان های پس و پیششون به عنوان یک قطعه گوش بدم و ازشون لذت ببرم.

بشنويد: اجرای بسیار زیبای امیل گيللس از موومان دوم کنسرتوی شماره 1 شوپن برای پیانو در می مینور.


پ.ن. این اجرا حتی از اجراهای دیگه ای که پراکنده شنیدم در بعضی لحظات آرامتر و آهسته تره.


جمعه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

Adagio sostenuto


تازگی حس می کنم به درک تازه ای موسیقی راخمانینف رسیدم. فکر نمی کنم برای احساس و فضای این موسیقی بازنمایی کاملی توی دنیای واقعی بشه پیدا کرد (وانگهی کدوم دنیا اصلاً واقعیه؟). قطعه ی مورد علاقه ی من در حال حاضر کنسرتو پیانوی شماره ی 2 در دو مينوره. تلاش فراوانی کردم برای درک و برقراری ارتباط با کنسرتوی سوم ولی اعتراف می کنم هنوز خیلی برام سنگینه. با شماره ی دو راحت ترم به ويژه فضای majestic موومان اول و جریان آرام موومان دوم (به نوعی شبیه فیلم های کلاسیک و سیاه و سفیده و از لحاظ موسیقیایی هم خیلی ازشون دور نیست). تنوع فضاها و احساسات و فراوانی ملودی های زیبا انقدر زیاده که هرکسی می تونه داستان خودش رو با موسیقی فیلم این کنسرتو بنویسه.
ببينيد: اجرای
Kissin
بشنويد: اجرای بسیار زیبای راخمانينف از
موومان دوم

پنجشنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۹

نوشتن

"...تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته هایت است. نه توسط کسی، نه حتی، مدتی بعد توسط خودت. در غير این صورت بهانه تراشی را شروع می کنی..."
(مارگارت اتوود - آدمکش کور)

- واقعاً چرا باید نوشتن حقیقت انقدر خوفناک يا شرم آور باشه؟

دوشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

Pour quoi ce journal est - il jaune يا فرق های میان ما و آنها -4



شماره ی امروز روزنامه ی Métro (روزنامه ی مجانی که در معابر شلوغ بسیاری از شهرهای بزرگ می توان آن را يافت) ويژه نامه ای با عنوان "شادی" (Spécial Bonheur) چاپ کرده بود. رنگ زرد روزنامه استعاره ای بود از تاباندن پرتوئی از خورشید در روزهایی که سرمای زمستان و رکود اقتصادی فکر بیشتر مردم را به خود مشغول کرده. ويژه نامه های عزا را هم کنار بگذاریم، فکر می کنم اگر ما می خواستیم در این دوران ويژه نامه ای بزنیم يا درباره ی سرمای زمستان می بود يا رکود اقتصادی.


چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

سفر - 2



...خداحافظی ها ممکن است بسيار ناراحت کننده باشند، اما مطمئناً بازگشت ها بدترند. حضور عينی انسان نمی تواند با سايه ی درخشانی که در نبودش ايجاد شده برابری کند. زمان و فاصله ها لکه ها را محو می کنند؛ بعد ناگهان عزيز سفر کرده باز می گردد و نور بی رحم آفتاب هر نقطه ی صورت, حتی جوش ها و چروک ها و موهای ريز را هم به خوبی نشان می دهد....

(آدمکش کور – مارگارت اتوود )

شنبه ۲۹ نوامبر ۲۰۰۸

يک قدم نزدیک تر - 2


گاهی وقت ها انعکاس عکس هایی که روی دیوار بالای پیانو چسبانده ام بر روی کلاویه ها می افتد. گویی خاطره هایم را می نوازم.

یکشنبه ۲۳ نوامبر ۲۰۰۸

فرق های ميان ما و آن ها – 3

دو سه شب پيش برای اولين بار بعد از يک سال خرده ای به ساختمان انجمن دانشجويي دانشگاه رفتم (SSMU). دانشگاهی به اين بزرگی و با اين شمار دانشجو اصلاً عجيب نيست که انجمن دانشجويي اش برای خودش يک ساختمان عظيم داشته باشد، حتی دانشجوهای ارشد و دکترا هم يکی برای خودشان دارند. البته بايد اشاره کنم که مهمترین عاملی که همه ی دانشجوها را به اين ساختمان ها می کشاند نه فعالیت های فرهنگی که آبجوی ارزان است. بگذريم...

ساختمان SSMU يک بار در زير زمین دارد که مثل بقيه ی جاهای دانشجويي دانشگاه تقويمی دارد مملو از فعاليت ها و بهانه های گوناگون برای شناختن همديگر و از هم آموختن و لذت بردن از دوران شيرين دانشجويي. ولی نمی دانم اين ميان چرا زيرزمین بودنش من را ياد "صمد" می اندازد! بله بوفه ی صمد در دانشکده ی علوم با نيمرو ها و مينی پيتزاها و ميز و صندلی های سفيد و بوی روغن سوخته. شايد فقط به خاطر irony.

دليل رفتن من به آن بار در آن شب يک کنسرت بود که گروهی از دانشجوهای مک گيل و همچنين گروهی از دانشجوهای دانشگاهی در نيويورک (بله نيويورک!) برگزار می کردند: موسيقی بدون ساز، شکل دانشجويي و آماتوری گروه هايي مثل Naturally Seven که اجرای خارق العاده شان را در فستيوال جاز در تابستان ديدم و يا Swingle Singers که قطعات کلاسيک را می جازند و با آوا می خوانند. اجراها متوسط بودند و در برخی موارد خلاق. ولی من روی سن چيز ديگری می ديدم، چيزی غير از دانشجوهای خوشحال و خندان و آوازخوان و رقاص، تمام کنسرت های دانشجويي نداده و نرفته ی سال های دانشجويي ام در دانشگاه تهران را می ديدم، خوشحال بودم که دست کم دو سه بار (آن هم البته بيرون از فضای دانشگاه) به هر قيمتی که بود و به لطف و کمک دوستان در دوران دانشجويي روی سن رفته بودم و ساز زده بودم و لذت تمرين ها و دورهم بودن تنها برای موسيقی را چشيده بودم. با اين وجود نمی توانستم دست از مقايسه ی Gerts bar با صمد و احساس حماقت از اين مقايسه دست بردارم...

در انتهای شب متوجه شدم که يکی از مسائل اساسی که دوستانی که همراهشان بودم گريبانگيرش بودند اين بود که آيا يکی از دخترهای "نسبتاً تپل"ی که روی سن بود حامله بود يا واقعاً اینقدر تپل!

شنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸

Arts and Olympics


باشد تا رنگ های المپيک دنيا را از سياهی ها بشويند‬

Let there be Olympics, full of Colors, let filth be washed off the Earth

آخرين اثر پريا:







شنبه ۱۵ نوامبر ۲۰۰۸

Le temps passait, ...le temps filait...برداشت دوم



توی يادداشت قبليم در باره ی اين اپيزود از فيلم Paris Je t'aime از چيزی که فيلم رو نسبت به ديگر فيلم ها متفاوت کرده بود حرف زدم، يعنی نابينايي Thomas. پس از گذشت چندين ماه موفق شدم المان ديگه ای از اين فيلم که باعث ويژه شدنش می شه رو "تخليص" کنم! اينجا می تونين فايل موسيقی (True - Opening) اين فيلم کوتاه رو دانلود کنين تا متوجه بشين که حس تپش، حرکت و اضطرابی که توی فيلم هست از کجا می آد.

پنجشنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۸

Le violon rouge

به طور اتفاقی در حين شخم زدن آهنگ هام چشمم افتاد به موسيقی فيلم ويولون قرمز که سال پيش دانلود کرده بودم. ياد موسيقی فوق العاده ی فيلم و فضای چند زبونه ش افتادم. ويژگی هايي که اون رو از فيلم های روتين هاليوودی متفاوت می کنه (تنها تلاشی که هاليوود معمولاً در واقعی نشون دادن فيلم ها می کنه تغيير لهجه ی بازيگرهاس. شايد همينه که آمريکايي ها فکر می کنند مردم همه جای دنيا بايد انگليسی بلد باشن!) ولی توی اين فيلم مردم هر منطقه ای به زبون خودشون صحبت می کنن.

در يک جستجوی سرسری توی ويکيپديا متوجه شدم که فيلم در واقع کانادايه و کارگردان فيلم اهل کبک (François Girard). حراجی انتهای فيلم هم در مونترال اتفاق می افته! گرچه زندگی ويولون قرمز تخيلی بيش نيست, ولی حتی تخيل اين که اين ويولون در طی "زندگی هنريش" زمانی از اين شهر گذشته احساس خوبی بود!

تم اصلی فيلم در هر اپيزود يک بار توسط ويولون نواخته می شه به جز اپيزود اول در ايتاليا که در اون خود آنا برای بچه ش زمزمه ش می کنه.

بشنويم:Anna’s theme

پ.ن. از قرار معلوم آقای Girard يه فيلم جالب ديگه هم در کارنامه ش داره به اسم " 32 فيلم کوتاه درباره ی Glen Gould " که با الهام از 32 وارياسيون Goldberg باخ و از جهات مختلف به شخصيت و زندگی و موسيقی استاد نگاه کرده.


چهارشنبه ۵ نوامبر ۲۰۰۸

Gnossienne No. 1

علارغم سادگی ظاهری, کارهای اريک ساتی فضاهای تکی رو به نوازنده و شنونده القا می کنن و احساسات پيچيده و اغلب غيرقابل وصفی رو توی ذهن به وجود می آرن. يکی ديگه از ويژگی های اين قطعات آزادی نسبی نوازنده توی سرعت و اجرای نوآنس هاس و اين باعث می شه که به نوعی اجرای هيچ دو نفری شبيه هم نباشه و هيچ دو نفری برداشت يکسانی رو از اين قطعات نداشته باشن.

پيش از دعوت به گوش دادن به اجرای من از Gnossienne شماره ی 1 دوست دارم هيچ پيش زمينه ی ديگه ای ندم. پيشنهادم اينه که قطعه رو ترجيحاً با هدفون گوش بدين و چشمهاتون رو هنگام گوش دادن ببندين. همچنين خواهشم اينه که در انتها آنچه که به ذهنتون اومده رو برام توی نظرات بنويسين. می تونه يه احساس باشه, يه فضا يا حتی يه قصه.

(اگر برنامه اجرا نمی شود اصل فايل را از اينجا دانلود کنيد.)


Although simple in structure and appearance, Erik Satie’s works present unique atmospheres to the pianist and the listener and result in evolution of complex and usually un-explainable feelings in the mind. Another aspect of these pieces are that they give the pianist liberty in defining their own pace and nuances during performance; therefore, not two single performances are the same and everyone has their own interpretation of his music.

I don’t like to give any further comments before inviting you to listen to my version of ‘Gnossienne Nr. 1”. My suggested way of listening is with headphones and with eyes closed. I would like you to tell me about your interpretation after listening to this piece, whether a feeling, an atmosphere or even a story.